سفرنامه اكوادر(بخش پایانی) سانتا النا، مونتانیتا و حرکت به سمت پرو
تو گرگ و میش هوای خنک صبحگاهی وایاکیل کوله م رو به دوش کشیدم و مجددا راهی ترمینال مرکزی شهر شدم. با اینکه چندجایی رو تو ذهن داشتم ولی واقعا برنامه ریزی مشخصی برای ادامه سفرم نکرده بودم، حس اون روزم کاملا عجیب و عمیق بود، تنها چیزی که می دونستم این بود که دلم ساحل می خواست، شاید سواحل ناآروم و پرهیاهوی اقیانوس آرام می تونستن قدری آرومم کنن..
تقریباً تمام گیشه های فروش بلیط اتوبوس تو اون ساعت صبح به جز یه گیشه که صفی طولانی جلوی اون تشکیل شده بود، تعطیل بودند. تلاش کردم کسی رو توی اون صف پیدا کنم که بتونه انگلیسی صبحت کنه. چشام دنبال کسی می گشت که بتونه از چند و چون ماجرای اون صف و مقصد مسافراش برام بگه. مسافرانی که خیره خیره و متعجب، با نگاهشون من رو سرتاپا دوره می کردن و لبخند می زدن.
دختری در جلوی صف با چند کلمه انگلیسی دست و پا شکسسته ای که بلد بود سعی کرد به من بفهمونه اینجا بلیط اتوبوس شهر ساحلی سانتاالنا (Santa Elena) رو می فروشن که حدود دو ساعتی با وایاکیل فاصله داره. همچنین بهم توضیح داد که بعد از رفتن به شهر سانتاالنا از اونجا می تونم با مینی بوس ها و اتوبوس های محلی در امتداد نوار ساحلی جابجا بشم و به هرجایی که دوست دارم سرکی بکشم.
وقتی مطمئن شد همسفر شهرهای ساحلی هستم برای من هم زحمت خرید بلیط دو دلاری سانتاالنا را کشید و باهم رفتیم انتهای صف دیگه ای که درهمان نزدیکی بود و مسافراش به تدریج و به ترتیب اتوبوسی رو سوار می شدن و بعد از پرشدن، نوبت به اتوبوس بعدی می رسید و بلیط ها شماره صندلی مشخصی نداشتند.
سرازیرشدن اتوبوس از ارتفاعات کوهستانی آندبه سمت ساحل فرصتی داد برای تماشایی زیبایی های طبیعی اکوادور و البته همصحبتی با جسیکا (Jesica) که در شهر وایاکیل دانشجوی رشته اقتصاد بود و حالا برای تعطیلات آخر هفته به دیدن خونواده ش می رفت. خونواده ای که در یکی از روستاهای ساحلی نزدیک سانتاالنا زندگی می کردند. دست و پا شکسته و با اون حداقل کلماتی که از انگلیسی می دونست سعی می کرد شرایط اون منطقه و البته دیدنیها و زیبایی های اون رو از روی نقشه کوچیک من، برام توضیح بده.
دوساعتی که خیلی زود گذشت و اتوبوسی که به مقصد رسید و مردمی که هرکدوم به سمت و سویی روونه شدند. جیسکا به من تعارف کرد که به روستا و خونشون برم و ناهار رو پیششون بمونم و طبیعتاً من که مشتاق درک جریان زندگی طبیعی مردم بودم فرصت فکرکردنی برای خودم باقی نذاشتم و پیشنهادش رو قبول کردم.

دوتایی آویزون یه مینی بوس شدیم که سال های سال از عمرش می گذشت، ولی با این وجود همچنان مقتدر و سرحال با نیم دلاری که از ما گرفت از خیابون ها و کوچه پس کوچه ها گذشت و ما رو به روستا رسوند، روستایی که کنار ساحل زیبای اقیانوس آرام، جا خوش کرده بود و مردمی که به نظر می اومد از زندگی مدرن و جاذبه های اون سهمی نبرده بودند! قدم زنون زیر نگاه مردمی که با تعجب بهمون نگاه می کردن به خونشون رسیدیم. مادری که با لبخند در رو گشود و با دیدن من چهره اش متعجب شد و از دخترش چیزی پرسید و بعد هم صورتش از خنده شکفت و من رو به داخل خونه دعوت کرد.

توی قسمت ورودی خونه یه حیاط خلوت بیرونی کوچیک بود که توش یه ننو بسته شده بود که بعدها خوابگاه و استراحتگاه من شد. یه خونه سیمانی کوچولوی فوق العاده ساده با یه حیاط خاکی کوچیک که ظاهرا سهم اونها از دارایی های مادی این دنیا بود. نمی تونستم اسمش رو فقر مطلق بذارم، چون وضعیت هایی به مراتب بدتر از این رو مثلا تو هند و آفریقا دیده بودم و به هر حال اینجا سرپناهی وجود داشت و مهمتر از اون آدمهایی توش زندگی می کردند که صبح به صبح به زندگی می خندیدند...



با ورود به اون فضا اولین چیزی که توجه من رو جلب کرد لشکر بچه هایی بود که هاج و واج این مهمون ناخونده رو تماشا می کردند و درگوشی بچ بچ می کردن و می خندیدن. مطمئناً برای اولین بار بود که یه مهمون غریبه رو می دیدن که به زبون دیگه ای حرف می زد و از جنس خودشون نبود، حس یه تجربه جدید در اونها زنده و زنده تر شد و کنجکاوی بی حد و حصری که تو نگاه های معصومشون موج می زد، بچه های دوست داشتنی که فقط چند دقیقه لازم بود تا یخشون بشکنه و بشه وارد دنیای زیبای کودکانه شون شد.


و اما ماجرای شش تا کوچولوی قدونیم قد اون خونه از این قرار بود که مادر جسیکا و در واقع مادربزرگ بچه ها، سرپرست سه تا از بچه های پسرش شده بود که از زنش جدا شده و الان هم معلوم نبود که کجاست و اما سه بچه دیگه هم بچه های دخترش بودن که مثلاً تو یه خونه کوچولو کنار خونه مادربزرگ، زندگی می کردند و عملاً به همراه مادرشون، خراب و آوار خونه مادربزرگ شده بودن و شوهرخواهری که عملاً حضوری نداشت و زندگی و بچه ها رو تقریباً به حال خودشون رها کرده بود و بیکار، سر میدون روستا با دوستاش وقت گذرونی می کرد!
البته وضعیت سایر مردم اون منطقه نیز چندان بهتر نبود. مردمانی فراموش شده که سهمی از شغل و درآمد و تکنولوژی و پیشرفت نبرده بودن و به تبع اون، از نظر فرهنگی نیز براشون هزینه ای نشده بود و وضعیت کاملا نابسامان و آشفته ای داشتند.


مادر و خواهر جسیکا با چندتیکه مرغی که از گوشه یخچالشون بیرون اومد مشغول آماده کردن چیزی به اسم ناهار شدن و من هم سرگرم بچه هایی که حالا شادی از توی چشماشون موج می زد. چنان با شور و هیجانی دفتر مشق ها و نقاشی ها و آلبوم عکسهاشون رو به من نشون می دادن که گویا قبلاً مجالی برای ارائه اونها پیدا نکرده بودند. در این میون سعی دوست کوچولوهای کنجکاو و باهوش من در یاد گرفتن کلمات انگلیسی و یاد دادن معادل اسپانیایی اون به من جالب و پرخاطره بود.




بعد از ناهار و یه خواب کوچولو توی ننوی دوست داشتنی جلوی در خونه، به اتفاق اعضای خونواده جدیدم، تو کوچه پس کوچه های خاکی محله شون رها شدیم، شاید به دنبال درک حقیقتی از زندگی که من رو با خودش به اونجا کشونده بود. خونه های ساده که عمدتاً چارچوبی چوبی و بدنه ای از حصیر بافته شده از نی داشتند و مردمانی ساده تر که با یک علامت سوال بزرگ در ذهنشون بهمون لبخند می زدند و ما رو به خونه هاشون دعوت می کردند. همسایگانی که توی اون دو روز و نیم اقامتم از هیچ محبتی در حقم کوتاهی نکردند.






جالب تر اینکه تو همون اولین روز حضورم صاحبخونه هم شدم و به همت اهل محل، یکی از اون خونه های تابستونی حصیری رسماً برای استقلال و راحتی بیشتر بهم تقدیم شد. خونه ای که خیلی زود با یه میز چوبی کهنه، یه گلدون گل، کاردستی های بچه ها روی دیوار، یه تلویزیون سیاه و سفید قدیمی، یه چیزی شبیه تخت و یه چیزی شبیه تر به تشک و بالاخره یه پشه بند تجهیز شد که شب رو هم بتونم مثل بچه شهری ها راحت بخوابم! مهربونی و همتشون مثال زدنی بود و قطعاً هیچ وقت فراموششون نخواهم کرد.





کم کم روز بساط نور و گرماش رو جمع کرد و جای خودش رو به شب پرستاره سواحل زیبای اقیانوس داد. قدم زدن روی ماسه های نرم ساحل اقیانوس با صدای امواجش که هیاهوی بچه ها رو در خودش گم می کرد واقعاً لذت بخش بود و البته باز هجوم خیال توی اون فضای متفاوت فرصتی برای تفکر و تکرار چراهای بی نهایت من از زندگی بود.
به راستی من کی بودم و توی اون گوشه از زمین خدا که به درستی هم نمی دونستم کجاست چه می کردم؟ و احساس اینکه به جای پیدا کردن خودم، بیشتر و بیشتر گم می شدم! به راستی آیا راهی برای حل معادلات پرمجهول مردمان این کره خاکی وجود داره و باز هم سوال اصلی، هدف از آفرینش و مفهوم عدالت خدا؟!



اون شب به بهونه خوشحال کردن بچه ها همه خونواده رو به خوردن بستنی و آب میوه دعوت کردم. اتفاق نادری که شاید کمتر تو زندگی اون بچه ها پیش می اومد. شادی اون شب بچه ها زمانی به اوج رسید که به دکه آب میوه فروشی خوزه (Jose) دوست خونوادگیشون رفتیم. البته خیلی زود بچه ها لو دادن که خوزه خاطرخواه مادربزرگ مهربونشون شده واین موضوع، اون شب سوژه ای برای بچه ها و نوه های حاج خانم شده بود که این دو کبوتر عاشق رو دست بندازن و بگن و بخندن و شادی رو در حق خودشون تموم کنن..

و بالاخره پرونده اون روز و شب شیرین و پرخاطره از زندگی هم با آروم گرفتن من روی اون تخت و تشک و غرق شدن در رویاهای خودم تو اون خونه پرمهر حصیری بسته شد، پرونده ای که نقشی هم در بازشدنش نداشتم... به قولی: رشته ای بر گردنم افکنده دوست، می کشد هرجا که خاطرخواه اوست...رشته بر گردن نه از بی مهری است، رشته عشق است، بر گردن نکوست...


صبح نه چندانزود چشمام با پچ پچ بچه هایی که بالای سرم صف کشده بودن و انتظار بیدارشدنم رو می کشیدن باز شد. طبق معمول هر کدوم تحفه و شاهکاری زیر بغلشون داشتن و اومده بودن تا من رو به ذوق بیارن..
بعد یه صبحونه خیلی ساده، اون روز رو به قصد دیدن شهر مونتانیتا (Montanita) که در واقع زیباترین و معروفترین شهر ساحلی اکوادور محسوب می شدو حدود یک ساعتی از سانتاالنا فاصله داشت بیرون زدم و با مینی بوس ها و اتوبوس های محلی جمعا با دو دلار خودم رو به مرکز شهر مونتانیتا رسوندم، یه شهرک زیبا و کوچولوی ساحلی که خونه ها و مغازه ها و هتل های چوبی اون با سقف های حصیری به زیبایی آراسته شده بودند و توریست های خارجی زیادی که تو کوچه های شهر و کنار سواحل مونتانیتا به وفور دیده می شدند.
![]()
![]()





ساحل ماسه ای با شیب کاملاً ملایم به همراه امواج بلند و خروشان اقیانوس که خروشان و پرهیجان به ساحل می رسیدند و بی رمق و ناتوان به اقیانوس باز می گشتند به همراه فضای دلنشین شهر و همینطور مردم دوست داشتنی اون منطقه، همگی بستری رو فراهم کرده بودند که مونتانیتا یکی از جذابترین و زیباترین سواحل آمریکای جنوبی باشه، همچنین سواحل این منطقه با توجه به موج های بلند اقیانوس، یکی از بهترین مکان ها برای ورزش هایی نظیر موج سواری بود که خود این هم به جذابیت های مونتانیتا افزوده بود. پس قطعاً گشت و گذار تو اون منطقه زیبا و شستشوی ذهن و تن در اون اقیانوس بی انتهای خدا چیزی جز احساس رضایت و خرسندی و آرامش برام به همراه نداشت.




![]()
بعد از تماشای غروب دل انگیز آفتاب در دل اقیانوس، شاداب و پرطراوت، یه کیک بزرگ و یه عالمه خوردنی های جور واجور خریدم و خودم رو به خونواده ای رسوندم که حالا جزئی ازشون بودم. یه مهمونی کوچیک به همراه یه شب شاد و به یادموندنی در بین دوستانی که رقص و شادیشون در میون صدای بلند موسیقی، حکایت از این داشت که تلخ کامی و شادکامی و رضایت از زندگی، یک فرایند دائمی و مطلق نیست و می شه با خوشبختی های کوچیک هم شاد بود و از زندگی لذت برد!
و اما سومین و آخرین روز حضورم هم به سرعت برق و باد گذشت. مادربزرگی که صندلی چوبی شکسته ش رو کنار ننوی من گذاشته بود و با شور و هیجان بی پایان، قصه زندگیش رو تند و تند به اسپانیایی برای من تعریف می کرد و از من و خونواده ام می پرسید. با اینکه هیچ زبان مشترکی نداشتیم بیشتر از همیشه می فهمیدمش و این لذت بخش بود. چرا که اگه خوب دقت می کردم می دیدم اطرافم آدمهای زیادی هستند که حتی با داشتن زبون مشترک، یا حرفی برا گفتن باهاشون ندارم یا اینکه نمی تونم حرف هاشون رو بفهمم... دنیای عجیبی ست، فرصتی بود برای اینکه به این باور برسم که همدلی ها از همزبونی ها بهترن!
عصر اون روز کوله به دوش گاه خداحافظی از غریبه های دیروز و آشناهای امروز فرارسید. جسیکا باید به خوابگاه و دانشگاه و کلاسش برمی گشت و من هم می خواستم با یه اتوبوس شبرو و از مسیر شهر وایاکیل و بزرگراه پان امریکن خودم رو به کشور نادیده پرو برسونم.
مادربزرگ ازم پرسید که کی دوباره پیششون برمی گردم و من هم جواب دادم "خیلی زود"! نتونست جلوی اشکش رو بگیره و منو محکم بغل کرد و بچه ها هم همگی همزمان زیر گریه زدند. شوری اشک جای تلخی بغضم رو گرفت و صورتم خیس خیس شد.. نمی دونم چطوری بچه ها رو تو بغلم بوسیدم و ازشون خداحافظی کردم. با قدم هایی که حالا سنگین تر شده بودن و با تردید بیشتری حرکت می کردند به سمت ایستگاه مینی بوس و ترمینال شهر سانتاالنا و نهایتاً ترمینال شهر وایاکیل سرازیر شدم..
توی ترمینال بزرگ شهر وایاکیل پیداکردن بلیط ارزون اتوبوس برای شهر پیورا (Piura) توی کشور پرو چندان هم کار سختی نبود. فقط دوتا شرکت CIFA و Ormeno برای پرو بلیط داشتن، بلیط ارزونتر 10 دلاری رو برای اون مسیر حدودا 9 ساعته خریدم و بعد از ساعتی، داخل اتوبوسی جا خوش کردم که خوابگاه خستگی من شد و من رو با دنیایی از خاطرات به سوی دریایی از رویاها و آرزوها به سمت مرز و کشور زیبای پروپیش می برد....
سفرنوشت های روزانه من را از این به بعد می توانید در وبسایت کافه جهانگرد و یا کانال تلگرام کافه جهانگرد دنبال کنید.
https://telegram.me/cafejahangard
با درود و سلام