اتوبوس آرام آرام توی گرگ و میش هوا به مرز لاتینا واقع در شمال غرب پرو رسید، اقدامات قانونی خروج از اکوادر رو انجام دادم و ثبت مهر ورود به پرو توی پاسپورتم، اعلامی شد رسمی مبنی بر آغاز سفر به سرزمین این ناشناخته و مبهم!

فرصت چند ساعته تا رسیدن به اولین شهر بزرگ بعد از مرز یعنی شهر پی یورا (Piura) زمان خوبی بود برا کسب اطلاعاتی واقعی تر از دوستی که کنارم نشسته بود و کشورش پرو رو خوب می شناخت و البته به خوبی هم می تونست انگلیسی حرف بزنه! البته تو حرفاش نکته های جالبی بود که اطلاعات ناقص قبلیم رو کامل و کاملتر و تو بعضی موارد اصلاح می کرد.
مسیر هم مثل همیشه زیبا و دوست داشتنی بود، طبیعتی که نمی شد برای زیبایی های اون پایانی متصور شد.


قبل از رسیدن به پیورا اتوبوس تو تنها شهر کوچیک بین راه به اسم سویانا توقف کوتاهی داشت و بعد، با طی مسیر حدودا 45 دقیقه ای حدودای ساعت 10 صبح، از میون خیابون های شلوغ و دود گرفته شهر، خودش رو به خیابون عریض و طویلی در مرکز شهر رسوند، در واقع ترمینال مرکزی تو اون شهر وجود نداشت و تمام شرکت های مسافربری اطراف این خیابون، گاراژ و دفتر فروش بلیط داشتن که طبیعتا اتوبوس مقابل دفتر خودشون از حرکت ایستاد و آروم گرفت.
شهر، نسبتا کثیف و شلوغ و پر هیاهو بود و اطراف خیابون پر بودن از دست فروش ها، اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد و برام جالب بود وجود موتور سیکلت ها و سه چرخه های زیادی بود که با یه قیمت خیلی پایین مسافرکشی می کردن و تو کشورای دیگه آمریکای جنوبی ندیده بودمشون (یه چیزی شبیه ریکشا تو هند یا توک توک تو تایلند).






یه قسمت از خیابون پاتوق صرافی ها بود و مقداری دلار رو به سول (Sol) واحد پول پرو تبدیل کردم (هر دلار کمی بیشتر از 3 سول یا در واقع هر سول حدود 315 تومان خودمون) (سول تو زبون اسپانیایی به معنی آفتاب)
راه افتادم و به یکی یکی تعاونی های متفاوت مسافربری برا خریدن بلیط اتوبوس به اولین مقصد رسمی خودم یعنی شهر چاچاپویاس (Chachapoyas) سر زدم تا بلکه بتونم زود بلیطی دست و پا کنم که البته بلیط مستقیمی وجود نداشت، بنابراین بلیط شهر پدرو روئیز (Pedro Ruiz) رو گرفتم که به چاچاپویاس خیلی نزدیک بود.
تا حدودای ساعت یک عصر که ساعت حرکت اتوبوسمون بود تو شهر گشتی زدم و چیزی شبیه کوکو سیب زمینی از این دست فروشا به عنوان صبحونه یا ناهارم گرفتم در کنار یه نوشیدنی عجیب ارغوانی رنگ که از آب ذرتهای رنگیشون درست می کردن، واقعا عالی بود و متفاوت...
اتوبوس با نیم ساعتی تاخیر راه افتاد، از شلوغی شهر دور شد و قدم در راه طبیعت گذاشت، طبیعتی که گام به گام زیبا و زیباتر می شد، رفته رفته وارد دل رشته کوهای آند شدیم، چشم اندازهای بی نظیر رشته کوهای آند که به تدریج و با نزدیک شدن به مناطق آمازون، پوشش گیاهی اون هم سبز و سبزتر و متراکم تر می شد.


جاده ای بود کوهستانی و زیبا، پر از پیچ و خم، گاهی به جاده مرگ توی بولیوی شبیه می شد، گاه باریک با پرتگاه های بدون محافظ و البته با دره هایی که به زحمت می شد ته اونا رو دید، گاه در دل ابرها فرو می رفتیم و گاه سر و دست از پنجره بیرون، روح و جون رو از خیسی هوا و زمین جلا می دادم، زیبا بود و رویایی...
جالبتر اینکه چندباری اتوبوس به علت ریزش کوه و بسته بودن جاده توقف داشت، جاده باریک می شد، بارون می زد و گل می شد و حتی قسمتهایی از اون رو آب با خودش برده بود به نا کجا آباد ته دره ها، کوه می ریخت، سنگها مثل آب به وسط جاده سرازیر می شدن و باز هم عبور می کردیم، گاه توقف و تلاش برا باز کردن راه و این وقفه ها، فرصت هایی می شدن تا روستایی های منطقه با سبدهایی از میوه های عجیب و غذاها و شیرینی های جورواجور محلی به سراغت بیان و تو بتونی با اندک پولی، مزه هایی رو تست کنی که قبلا هرگز مثلشون رو ندیده و نچشیده بودی...




با تاریک شدن هوا آروم آروم چشمامو بستم و غرق در رویا به خواب عمیقی رفتم که شاید ناشی از خستگی روز و شب قبلش بود.. ساعت حدود یک نصفه شب راننده منو بیدار کرد که باید پیاده شم، بین راه تو شهر پدرو روئیز سر یه سه راهی کوله پشتی به دوش تو اون سکوت و خلوت شب سراغ تاکسی رفتم که اول جاده شهر چاچاپویاس منتظر مسافرین از راه رسیده ای مثل من بود.. با رسیدن من چهار نفر مسافرش تکمیل شدن و مسیر حدودا یک ساعته مقصدمون رو تا مرکز شهر نسبتا کوچیک چاچاپویاس طی کردیم و ساعت حدود دو شب تازه من تو مرکز شهر راه افتادم دنبال پیدا کردن جای خواب، خیلی سریع چندتا هاستلی که تو اون شهر بود رو سر زدم و تقریبا همشون پر بودن و به زحمت یه تخت زیر شیروونی برا خودم جور کردم و بعد هم که بی هوش، خوابی که واقعا با اون خستگی زیادم بهش احتیاج داشتم..
صبح روز بعد پس از یه دوش آب گرم، توی محوطه باز هاستل با یه دختر فرانسوی آشنا شدم که 6 ماه بود تنهایی آمریکای جنوبی رو می گشت و بعد از اون هم آشنایی مشترک با دانیل، پسر آرژانتینی که اون هم توریست بود، پیشنهاد قدم زدن تا میدون مرکز شهر و صبحونه رو بهشون دادم و سه تایی یه صبحونه مفصل پرویی خوردیم با چای داغ و عسل، از برنامه اون روزم که رفتن به آبشار گوکتا بود براشون گفتم و هر دوی اونا کلی ذوق کردن و تصمیم گرفتن با من همراه بشن،

توضیح اینکه آبشار دو طبقه گوکتا به عنوان سومین آبشار بلند دنیا تو دل رشته کوه های آند دارای ارتفاع 772 متر هست که حدود 5-6 سالی می شه که کشف شده و البته هنوز خیلی توریستی و شناخته شده نیست.
خیلی سریع به هاستل برگشتیم و وسایل مورد نیازمون رو جمع کردیم و سه تایی یه ماشین گرفتیم تا سر جاده آسفالت روستای سن پابلو که نهایتا به آبشار منتهی می شد..
مسیر 5 کیلومتری تا روستا رو حدود دو ساعت طی کردیم، دو ساعتی که پر بود از شادی و بگو و بخند، هوای خنک و مطبوع، چشم اندازهای زیبا از کوههای صخره ای که ده ها آبشار ریز و درشت رو می شد از دل اون صخره ها به تماشا نشست، خونه های محلی با شکل و شمایل خاصشون، خلاصه که زیبایی بود و زیبایی...
با رسیدن به روستا مردم روستا همه سلام می کردن و لبخند می زدن و خوش آمد می گفتن، یه چیزایی برا ناهارمون گرفتیم و ادامه مسیر توی مسیر 6 کیلومتری منتهی به آبشار گوکتا که حالا می شد از دور زیباییهاش رو دید و رفته رفته صداش رو شنید..
ناهار رو رو سر تخته سنگی خوردیم که چشم انداز کاملی از منطقه و کوه ها و صخره ها و آبشارهای منطقه داشت و فضاش پر بود از آواز پرنده های جنگلی... بعد هم ادامه مسیر توی دل جنگل با دنبال کردن راه پاکوبی که راه رو به ما نشون می داد...

توی راه با گاها با آدمای جالبی برمی خوردیم، مثل مرد مسن آمریکایی که پر بود از تجربه و خاطره و کوتاه زمان استراحتمون رو با خاطرات جالب و البته بیان بامزه ش، به کاممون شیرین کرد و نهایتا عکس یادگاری بین قاره ای و آرزوی دنیایی بدون مرز (چهارنفر از چهار منطقه دنیا، آمریکای شمالی، آمریکای جنوبی، اروپا و آسیا)
و یا همنشینی و هم صحبتی با این سه نفر توی یه کلبه محلی بین راه، دوستانی که حدود دو سال پیش از اروپا اومده بودن آمریکای جنوبی و پس از مدتی برای دور شدن از تعلقاتشون، همه مدارکشون رو سوزونده بودن و پول و وسایل و کوله پشتی هاشون رو به مردم فقیر بخشیده بودن و آزاد و رها با طبیعت زندگی می کردن، تو طبیعت می خوابیدن و غذاشون رو از طبیعت می گرفتن.. گاهی بین راه به مردم محلی تو کشاورزی کمک می کردن و در عوضش غذا یا جای خواب می گرفتن.. روحیات جالب و البته ایده های جالبتری داشتن و جالبتر از همه اینکه جوابشون به سوالمون مبنی بر ملیتشون این بود:"ما از نور خدا می آییم"...
حدودای ساعت 4 عصر با عبور از دل جنگل و رودخونه های توی مسیر، بالاخره خودمون رو روبه روی گوکتای با شکوه دیدیم، جایی که می شد مات و مبهوت موند و به عظمتش خیره شد و پلک نزد، جایی که می شد خنکای نسیم برخاسته از قطرات آب سرگردان در هوای اون رو بر روی صورت حس کرد و تازه شد...


واقعا توی دل اون صخره ها و بین اون انبوه درختان آمازون توصیف عظمت این آبشار دو طبقه حدودا 800 متری سخته، تنها چیزی که می تونستم بهش فکر کنم شاهکار خلقت خدا بود و بس، جایی که قطرات آب با چنان پیوستگی و اقتداری به سر سنگ فرو می ریختن که صدای هیجانش کل جنگل رو فرا می گرفت.. تداوم و پیوستگی که حتی برا لحظه ای قطع نمی شد.
تن و دل و جونمون رو دادیم به قطرات پودر شده آبی که معلق و سرگردون بودن در هوا و آروم آروم روح رو نوازش می دادن، بعد از یه آب بازی جانانه زیر آبشار، خودمون رو رها کردیم روی تخته سنگی تو محوطه زیبای جلوی آبشار زیر نور آفتابی که کم کم داشت بی جون و کم فروغ می شد...



مسیر طولانی بود و روز در حال خداحافظی و زمان محدود و باید زود برمیگشتیم... با اینکه قدم گذاشتن توی راه آزموده و البته خداحافظی از اون همه زیبایی می تونه دلخواه نباشه ولی چاره ای جز رفتن نبود..
خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش رو می کردیم هوا تاریک شد، ظلمات محض در دل انبوه جنگل، چراغ قوه یا هدلمپی با خودمون نبرده بودیم، یه حس مبهم ولی زیبا، حس رهایی و آزادی در دل شب های آمازون با اون صداهای عجیب و غریب جنگل و البته آسمون زیبایی که رفته رفته پر می شد از ستاره، ستاره هایی که واقعا زیبا و نزدیک و پر نور بودن، با نور موبایل قدیمی دانیل، حدود یک ساعت و نیم جنگل نوردی کردیم تا بالاخره به روستای بین راهمون رسیدیم، اول که استقبال گرمی از طرف سگ های روستا ازمون به عمل اومد و بعد هم مردم محلی، مردمی که تو مهربونی و مهمون نوازی مثل و مانند ندارند، نه فقط اینجا بلکه کل منطقه آمریکای جنوبی و مخصوصا شهرای کوچیک و روستاها..
چون خیلی دیر شده بود و امکان برگشتن به چاچاپویاس وجود نداشت، تصمیم گرفتیم شب رو تو روستا بمونیم، یه خونواده مهربون و دوست داشتنی ما رو به خونشون دعوت کردن، نوشیدنی گرم و شام، شب نشینی و در نهایت جای خواب گرم و نرم... خواب نازی که آدما شاید کمتر تو زندگیشون فرصت کنن مثلش رو تجربه کنن...

سفرنوشت های روزانه من را از این به بعد می توانید در وبسایت کافه جهانگرد و یا کانال تلگرام کافه جهانگرد دنبال کنید.
www.cafejahangard.com
https://telegram.me/cafejahangard