هوا کاملا تاریک شده بود که به ایستگاه راه آهن شهر کوچیک کالامباکا رسیدیم، در واقع شهر حدودا ده هزار نفری کالامباکا که یکبار در زمان جنگ جهانی دوم توسط نازی ها به آتش کشیده شده بود، دروازه ورودی منطقه متئوراي زيبا و بي همتا به حساب مي آد..

شهر نسبتا تاریک و خیلی خلوت بود و در ضلع شرقی شهر می شد صخره های عظیمی که چون دیواری بلند سایه بر سر شهر کشیده بودند رو دید که با نورپردازی ضعیفي، بعضی از قسمت های اون در تاريكي شب خودنمايي مي كرد و شكوه و عظمتش رو به رخ مي كشيد..

سرم سنگين بود و كمي هم سرگردون بودم و خسته، برا همين خیلی سریع و بدون اينكه بخوام دور و اطراف شهر رو سركي بكشم، اسم و آدرس و قیمتهای دو تا هاستل رو از کتاب لونلی پلانتم درآوردم که از شانسم هر دوتا پر بودن و تخت خالي برا اين مسافر تازه رسيده خسته نداشتن، به ناچار به همراه دو تا توریست ژاپنی دیگه که با من از قطار پیاده شده بودن و اونها هم سرگردون یافتن محل اقامتی برا خودشون بودن مشغول جستجوی بیشتر شدیم كه نتيجه اين جستجو گرفتن يه اتاق سه نفره از یه پیرمرد ابزارفروش بود که بالای مغازه اش رو به صورت مسکونی درست کرده بود، كلي چونه زديم و اشك پيرمرد رو درآورديم تا تونستيم اتاق رو به ازای هر نفر 12 یورو ازش بگيريم، شايد بيشتر برا اون ژاپني ها اين سيستم اقامت و چونه زدن عجيب و خنده دار بود و تا كلي وقت سوژه خندمون شده بود

با اينكه اتاقمون واقعا هیچ شباهتی به هتل یا هاستل نداشت ولی در و پنجره ها و تختهاي چوبي با مزه و دوست داشتنی داشت، تخت هايي كه حتي بلد بودن با يه تكون كوچولو كلي آواز بخونن و البته از همه اونا با مزه تر، خود اون پیرمرد یونانی و مغازه كهنه و عجیب و غریبش بود

 

 

به همراه دوستان جديدم كه حالا انگاري خيلي هم غريبه نبوديم يه سركي به خيابونهاي اطراف كشيديم و شهر کوچولوي كالامباكا رو یه دوري زدیم و یه چیزایی هم برا شام گرفتیم و نهایتا خیلی زود، با روياي فردايي كه مي دونستيم قراره روز پركاري باشه خوابیدیم..

صبح خیلی زود با باز کردن پنجره و دیدن آسمون سیاه و ابری منطقه، به همراه بارون شدیدی که می بارید دلم بدجوری گرفت.. زمانم خیلی محدود بود و نمی تونستم بیشتر از یک روز بمونم و البته که نباید اون روز رو تحت هیچ شرایطی از دست می دادم...

وضعیت دوستام هم مثل من بود و برا همین، بارونی هامون رو پوشیدیم و زدیم بیرون... با اینکه بارون همیشه برام الهام بخش بود و عاشق خیس شدن زیر بارون بودم ولی اون روز رو واقعا دوست نداشتم بارون بیاد و دلم یه آسمون آبی و آفتابی و باز می خواست.. ولی ظاهرا همیشه چاره تسلیم و ادب تمکین است..

و اما بشنوید از متئورا که من تا با چشمای شگفت زده خودم ندیدمش باورش نمی کردم.. 

متئورا یکی از پر بازدید کننده ترین مکان های تاریخی و طبیعی کشور یونان هست که جنگلی از صخره های عمودی و صاف با ارتفاع بسیار زیاد با قله های با شکوهی رو تو خودش جای داده که البته در باب این منطقه رویایی، افسانه ها و قصه های زیادی هم وجود داره.. تصور کنین اگه 24 صومعه و معبد تاریخی رو هم بالای سر این صخره های عجیب و نه چندان غريب طبیعی اضافه کنیم، حاصل کار چه شاهکاری خواهد شد.. صومعه هایی که توسط راهبان تارک دنیای ساکن این مناطق از قرن 14 میلادی برای در امان موندن از تهاجمات قرون وسطایی و البته اشغالگری های ترکان عثمانی ساخته شدن و هم اکنون نیز در فهرست آثار جهانی یونسکو قرار دارند.. البته ناگفته نمونه که در حال حاضر فقط 6 تا از این صومعه ها به عنوان کلیساهای ارتودکس فعال هستن و امکان بازدید ازشون وجود داره..

 

خلاصه، جونم براتون بگه که صبح زود و زیر اون بارون نه چندان دوست داشتني، اول به ایستگاه راه آهن رفتیم و بلیط 15 یورویی قطار آتن رو خریدم و بعد هم به یه کافه رفتیم و یه صبحونه مختصری خوردیم و یه چیزایی هم برا ناهارمون گرفتیم و روونه جنگل صخره ای متئورا شدیم... نفری 3 یورو به یه تاکسی دادیم که می تونست از تنها مسیر موجود ما رو به آخرین صومعه برسونه و نهایتا با داشتن نقشه کتاب راهنما و اطلاعاتي كه از راننده تاكسي گرفتم قرار شد خودمون رو با يه برنامه مشخصي تو زیبایی بی حد و حصر اون منطقه رها کنیم...

با رسیدن به آخرین معبد روی نقشه و در واقع اولین گام از گشت روزانه ما انگاری خدا تمام زیبایی های دنیا رو اونجا برامون رو کرد.. بیشتر بهش ایمان آوردم وقتی که شیر بارونش رو هم دقيقا به موقع بست و ابرای سیاه رو به گوشه ای هل داد و اولین نشونه های آفتاب هم هویدا شد..

درخشش آفتاب كم فروغ به روی رنگ های زرد و قرمز پاییزی متئورا که حتما خدا برا انتخابشون كلي وسواس به خرج داده بود مناظري رو پيش روي ما هويدا كرد كه فكر نمي كنم هيچ حادثه اي بتونه از ذهنم پاكش كنه... وضعیت نيمه ابري تا پایان اون روز ادامه داشت و به جز معدود لحظاتی که قطراتی از بارون روح و جون آدم رو صفا می داد و منطقه رو برا لحظاتي آب و جارو مي كرد، يه روز واقعا استثنايي و زيبا رو تجربه کردیم و زیبایی های این بهشت طبيعي و تاريخي، با لطف خدا صد چندان شد

 

 

روزي بود و روزي شد وراي روزهاي ديگه، روزي خاص از زندگی که با تمام وجود شناور بودن تو فضا و زمان رو حس مي كردم.. بالا رفتن از صخره ها و تماشای چشم اندازهای بدیعی از آفرینش خدا و سر زدن به صومعه هایی که شاید تا دیروز راه دسترسی درستی هم نداشتن همه و همه برا من روزی رو ساختن که تا همیشه خدا برا من جاودانه باقی خواهد ماند

 

 

تماشای این ستون های آسمونی و رها شدن در دل طبیعت زیبای پاییزی تا حدود ساعت دو عصر که آخرین صومعه رو هم بازدید کردیم ادامه داشت و بعد هم تو سراشیبی این تابلوی نقاشی بزرگ خدا با پای پیاده به سمت شهر سرازیر شدیم.. مسیری که طول زمانیش یک ساعت و نیم بود و عمق زيباييش بي نهايت...

 

 

کوله پشتی هامون رو از کنج مغازه خاک گرفته پیرمرد مهربون شهر بیرون کشیدیم و خیلی زود، روونه ایستگاه راه آهنی شدیم که قرار بود نقطه دل کندن ما از متئورای زیبا باشه.. تا رسیدن قطار 20 دقیقه ای زمان داشتم و بنابراین فرصت رو غنیمت شمردم و به کوستاس دوست هنرمند كوچ سرفم که قرار بود تو آتن مهمون و هم خونه ش بشم زنگ زدم و برنامه رسیدنم رو باهاش هماهنگ كردم...

واما بد نيست دو نکته هم در مورد قطار و بلیط های اون تو یونان بگم، اول اینکه یونان سیستم حمل و نقل ریلی قابل قبولی داره و تقریبا تمامی شهرای بزرگ و کوچیک این کشور با این شبکه گسترده ریلی به هم متصل هستن.. دوم این که برای مقاصد مختلف معمولا انتخاب های متعددی برای بلیط هم وجود داره.. چیز خاصی که من روز اول سفرم از ماریا یاد گرفته بودم نوع خاصی از بلیط بود که شماره صندلی نداشت و قیمتش از تمام انواع دیگه بلیط ها ارزونتر بود.. نمی شد اسمش رو بلیط سرپایی گذاشت چون می تونستی رو هر صندلی خالی از قطار بشینی، فقط در صورتی که در حین مسیر مسافری با بلیط خاص اون صندلی سوار می شد مجبور بودی جاتو عوض کنی! موردی که حتی یه بار هم برا من اتتفاق نیفتاد! خنده دار بود و عجیب ولی به هر حال جواب مي داد

طبق معمول قطار سر وقت مقرر يعني ساعت 5 عصر به حرکت دراومد و سر چسبیده به شیشه من فقط دقایقی فرصت داشت تا عمق زیبایی هاي خدا آفریده رو یک بار دیگه اون هم از پشت شيشه هاي ضخيم و البته تميز قطار تو اون تاريك روشن هوا مرور کنه و بعد هم خودش رو رها کنه روی صندلی قطاری که داشت آروم آروم منو به آتن، شهر آرزوهام نزديك مي كرد

دوستای ژاپنی م خیلی زود سرشون رو به سر هم تکیه دادن و خوابشون برد و بعد هم من.. خوابی که شاید نصف مسیر 5 ساعته تا آتن رو پر کرد...

 

سفرنوشت های روزانه من را از این به بعد می توانید در وبسایت کافه جهانگرد و یا کانال تلگرام کافه جهانگرد دنبال کنید.

www.cafejahangard.com

https://telegram.me/cafejahangard