صبح روز بعد صبحونه خورده با کلی شور و شوق، حدود ساعت 8 صبح به سمت دفتر آژانسی که تورهای ترکیبی سافاری رو ازش خریده بودیم حرکت کردیم... همه توی اون دفتر خوش رو و شاد بودن و پرانرژی، به راحتی می شد باهاشون شوخی کرد و از ته دل می خندیدن، مخصوصا اگه چندتایی هم اصطلاح سواحیلی بلد بودی که به وجدشون می آورد...

وسایل اضافی رو یه گوشه ای از دفترشون جا دادیم و کوله های کوچکترمون رو برا یه سفر شش روزه به دل صحراها و حیات وحش بی همتا و البته درک زندگی بعضی از قبایل بومی اون مناطق از آفریقا بستیم.. وسایلمون رو تو ماشین نیسان ون با سقف رو باز و ظرفیت هشت نفره ای که قرار بود تو این سفر پر هیجان همراه و همگاممون باشه گذاشتیم و تو فرصتی که داشتیم به بیمارستان مرکزی نایروبی رفتیم و واکسن بیماری تب زرد رو همونجا زدیم و بعد هم با توجه به اینکه ارزونترین و احیانا پرهیجان ترین روش رو برا گشت و گذار و اقامتمون توی کمپ و چادر انتخاب کرده بودیم، برا خودمون پشه بندهای یک نفره و مقداری آب و خوراکی خریدیم..

حدودای ساعت 10.30 صبح، دو موجود دوست داشتنی دیگه به نام های زهار و آویاد هم به جمع سه نفره ما اضافه شدند و به همراه راننده دوست داشتنی و باحالمون (جشوا) که یه جورایی راهنمای سفر هم بود، عزم سفر کردیم...

 

 

همه چیز عجیب و جالب بود و حس کردن این دنیای متفاوت برام بی نهایت لذت بخش.. زندگی روزانه مردم آفریقا در جریان بود و در اطراف جاده ها و روستاها و شهرای کوچیکی که ازشون می گذشتیم، بیشتر و بیشتر می شد این جریان زندگی رو حس کرد و البته طبیعتی که تا بی نهایت زیبا بود و گاهی مات و مبهوت زیباییش می شدیم..

 

 

ناهارمون رو تو یه کافه تو یه شهر کوچیک بین راه خوردیم و بعد هم با عبور از خط استوا، به قله زیبای کنیا با ارتفاع 5200 متر رسیدیم که خیلی از جاده مسیر حرکتمون دور نبود.. اقتدار و عظمت دومین قله بلند آفریقا بعد از کلیمانجارو در کنار خط استوا و قله پوشیده از برف اون در نوع خودش زیبا و تماشایی بود..

 

 

یه توقف کوتاه دیگه هم بین راه داشتیم و یه گشت کوچولو تو بینهایت مغازه ها و محل هایی که صنایع دستی و مخصوصا چوبی کنیا رو می ففروختن... بی نظیر بودن و آدم دلش می خواست همه اون ظرائف چوبی رو برا خودش داشته باشه..

 

 

حدودای ساعت 4 عصر به پارک جنگلی و ملی سامبورو واقع در شمال شرق نایروبی که جزء مناطق خشک شمال مرکزی کنیا محسوب می شه رسیدیم...  با کمک جشوا رانندمون سقف ماشین رو باز کردیم و خیلی سریع ایستاده در ماشین خودمون رو شناور تو جاده های باریک و خاکی اون مناطق بی همتا در جستجوی حیات وحش خاص اون مناطق دیدیم...

محاله اون شادی و هیجان وصف ناپذیری که با دیدن اولین گروه گورخر آفریقایی یا جفت زرافه های بازیگوش یا پرنده های عجیب و خوش رنگ اون مناطق با اون اشکال لونه سازی عجیبشون هیچ وقت از ذهنم پاک بشه... با حرکت ماشینمون هر لحظه سرمون به سمتی می چرخید و با دیدن حرکت موجودی یا حیوونی ماشینمون رو متوقف می کردیم و حرکات و زیباییهاشو به تماشا می نشستیم...

 

 

من عاشق حیات وحش و طبیعت بی همتای خدا بودم و الان فرصت زندگی و سرک کشیدن به این بهشت خدا رو پیدا کرده بودم...

غروب آفتاب اون روز هم حال و هوای خودش رو داشت، غروبی زیبا در دل آفریقا، پراکندگی نور در دل درختان و بوته هایی که چندان هم سرسبز و شاداب نبودن و گم شدن تدریجی خورشید در پشت تپه ها و دشت ها و تاریکی هوایی که پایان یک روز دیگر رو توی سرزمین آفریقا خبر می داد...

 

 

آروم آروم به سمت محل کمپ مون حرکت کردیم و خیلی زود به کمپ رسیدیم... شاید قبل ها تصور ذهنیم این بود که محل کمپ و برپاکردن چادرها تو صحراهای آفریقا قائدتا باید یه محل بسته و محافضت شده باشه ولی گویا انسانهای اهلی! و حیوانات وحشی تو این صحراها به حقوق هم واقف بودن و به همدیگه احترام می ذاشتن و شیرها و یوزها و پلنگ ها می دونستن که تو سرزمینی که پر از آهو و غزال و گور و بوفالو هست نزدیک شدن به این موجودات دوپا نباید صورت خوشی داشته باشه...

محل کمپ در کنار رودخونه تقریبا خشکیده ای بود که از وسط اون دشت و صحرا عبور می کرد، در اونجا  چادرهای کوچیک دو و گاها چندنفره ای برپا شده بودند و البته یه محل دور باز با سقف پوشیده هم برا درست کردن و صرف غذا و شب نشینی مهمون ها دور هم با میز و صندلی های چوبی قدیمی وجود داشت.. کمی دورتر هم دوتا دستشویی نیمه صحرایی و لوله آبی که با باز کردن شیر اون می شد دوش گرفت...

 

 

اون شب غیر از ما دو تا کانادایی و دوتا آمریکایی دیگه هم به جمع ما اضافه شدند و بعد از شام و دور هم نشینی و گپ و گفتگوهای دوستانه و معمول این دیدارها و البته بازی با ژانت، گربه دم بلند آفریقایی که گاهی از پشت بوته ها بیرون می آومد و سعی می کرد چیزی از غذامون رو برا خودش صاحب و مالک بشه، کم کم چشمها سنگین شدن و وقت خواب رسید...

 

 

  هوا خوب بود و پشه ای هم وجود نداشت و می شد بدون کیسه خواب و ملحفه یا پتو و پشه بند تو چادر خوابید...

اندک چراغ های موجود خاموش شدند و تاریکی مطلق، ولی از سکوت مطلق انگار هیچ خبری نبود.. صداهای حیووناتی که شاید نمی دونستیم چی اند و چه شکل و هیبتی دارند و چی می خوان و چی می گن.. گاهی هم صداها تو هم می پیچید و گاهی هم خاموش خاموش... خیلی زود با خیال و رویای فردا و فرداها، خواب خوش به سراغمون اومد...

صبح خیلی زود تو گرگ و میش هوا بیدار شدیم.. در واقع بیدارمون کردن... خیلی زود شال و کلاه کرده و سوار ماشین شده و برا گشت صبحگاهی روونه شدیم... دلیل اصلی حرکتمون تو صبح خیلی زود هم در واقع این بود که منطقه سامبورو یه منطقه گرم و خشک به حساب می آد و حیوونات ترجیح می دن صبح تحرک داشته باشن و با زیاد تر شدن گرما و حرارت منطقه در گوشه ای استراحت کنن...

هوایی که کم کمک روشن می شد و ماشینی که از سقفش 5 تا سر مشتاق بیرون زده بود و چشمایی که از شادی برق می زد و هر سویی رو جستجو می کرد... بازیگوشی گروهی از آهوها اولین شکار و دشت صبحگاهی ما بود.. بچه هایی که آروم آروم شیر می خوردن و مادر هایی که درجستجوی غذا جا به جا می شدن و جوونترهایی که بازیگوشی صبحگاهی رو به هرچیزی ترجیح می دادن...

 

 

بعد هم به تدریج با بالا اومدن خورشید و گشت و گذار ما حیوونات متنوع تر و جالبتر و گاها عجیب تری خودشون رو نمایان می کردن.. فیل ها، زرافه ها.. بوفالوها با اون نگاه های عاقل اندر سفیه شون... گرازها، عقاب و لاشخور و پرنده های ریز و درشت.. همه و همه صبح به تکاپو افتاده بودن و در جستجوی سهم خودشون از این طبیعت زیبا بودن و البته که همه به نوعی نا آگاه از لحظات بعد خودشون.. زندگی کاملا جریان داشت، یه جریان واقعی و طبیعی...

 

 

حدود ساعت 10 صبح با گرم شدن هوا به سمت محل کمپ برگشتیم.. میمون هایی که در اطراف محل کمپ رو درختان بازیگوشی می کردن و در هر لحظه از غفلتمون چیزی از رو میز برا خودشون برمی داشتن و با پوزخندی که حکایت از زکاوتشون داشت مشغول خوردنش می شدن... ظاهرا اونا هم چون از بقیه به آدما شبیه تر بودن، حس و حال نون بازو خوردن رو نداشتن..

 

 

 

سفرنوشت های روزانه من را از این به بعد می توانید در وبسایت کافه جهانگرد و یا کانال تلگرام کافه جهانگرد دنبال کنید.

www.cafejahangard.com

https://telegram.me/cafejahangard