سفرنامه ونزوئلا (بخش سوم)، پرت ارداز، سن فیلیکس و ال کایااو
با رسیدنم به پرت ارداز مستقیم به خونه دوستم ادوین که باز از قبل باهاش هماهنگ کرده بودم و قرار بود میزبان لحظات شادم تو اون شهر باشه رفتم.. خونه ادوین آپارتمانی بود که توی یکی از مناطق بسیار شیک شهر قرار گرفته بود و خود ادوین و خونش هم به طرز عجیبی جالب بودن.. تقریبا فضای خالی داخل خونه وجود نداشت.. در و دیوار خونه پر بود از عکس ها و نقاشی ها و مدال ها و کاپ های قهرمانی این مربی شنا، فضای داخلی خونه هم پر بود از چیزای عجیب و غریب که آدم حس می کرد یه گنجینه ارزشمند و منحصر به فرد رو کشف کرده.![]()

شب اول اقامتم اونجا دوتا مهمون هلندی دیگه هم اونجا بودن، لحظات شادی بود و دوستای جالبی.. دوستایی که نزدیک یه سال بود تو سفر بودن و ونزوئلا دهمین کشوری بود که بهش رسیده بودن و تقریبا تمام مسیرشون حتی مسیرهای دریایی از هلند رو مفت سواری کرده بودن، خلاصه کلی داستان و ماجرا داشتیم که برا هم تعریف کنیم.. شب خاطره انگیزی بود، مخصوصا با شام عجیب و البته خوشمزه ای که ادوین برامون درست کرده بود.
.
ادوین توی یه مجموعه ورزشی شیک و مدرن مربی شنا بود، پس این فرصتو پیدا کردم مفت و مسلم صبحها از امکانات باشگاهشون مخصوصا استخر بی نهایت خوشگل مجموعشون استفاده کنم و بعد از اون، سرحال برم سراغ گشت و گذار خودم.
.
اولین روز بعد از استخر با ادوین به پارک جنگلی بی نهایت زیبای لایوویزنا رفتیم، فضای طبیعی پارک و درختان استوایی اون بی نهایت زیبا و جذاب بودن، همچنین سرشاخه های متعدد و زیبای رودخونه کارونی در گوشه و کنار پارک روون بودن و گاها دریاچه های زیبای طبیعی رو ایجاد کرده بودن و از همه هیجان انگیزتر آبشار عظیم، خروشان و وسیعی بود که داخل پارک وجود داشت و ذهن و فکر و چشم رو خیره و مات و مبهوت می کرد.. واقعا زیبا بود.. یه روز هیجان انگیز..




و از اون طبیعت زیبا هیجان انگیزتر کارناوال معروف آمریکای جنوبی بود که اون روز عصر توی شهر پرت اورداز به راه افتاد.. با اینکه خیلی با کارناوال و شادی مردم تو کشورهای دیگه بیگانه نبودم ولی این یکی داستان دیگه ای داشت! بدون اغراق یکی از شادترین و زیباترین و متنوع ترین کارناوال هایی بود که هرشخصی اگه خیلی خوش شانس باشه ممکنه یه بار تو زندگیش ببینه، واقعا من هم خوش شانس بودم، میگین نه؟!![]()




شادی بی حد و حصر این مردم تمومی نداشت و با تاریک شدن هوا همه مردم تو میدون اصلی جمع شدن و کنسرت تو فضای باز، یه عده زحمت خوندن و می کشیدند، یه عده بر طبل و ساز می کوبیدند و مردم هم زحمت رها و آزاد و شاد بودن رو
، باید باشی و ببینی که مرز جنون کجاست!![]()

و اما روز دوم و رفتنم به شهر کوچیک ال کایااو داستان متفاوت و شنیدنی خودش رو داشت.. بهترین و شادترین کارناوال کشور ونزوئلا و البته یکی از با کیفیت ترین های آمریکای جنوبی هرساله تو این شهر کوچیک برگزار می شه و حالا من فقط دویست کیلومتر ناقابل با اونجا فاصله داشتم که طبیعتا با همت و تلاش مضاعف! خودم، این فاصله و خلا رو با صرف دو ساعت وقت پر کردم.. دو ساعت لذت بخش توی یه جاده سرسبز و بسیار زیبا تو منطقه معروف گرندسابانا و البته توی یه صبح خاطره انگیز و خنک
...
شهر پر بود از طراوت و روح زندگی، مردمی که از گوشه و کنار ونزوئلا خودشون رو برا برگزاری بزرگترین و مهیج ترین کاناوال کشورشون به اونجا رسونده بودن و سر از پا نمی شناختن...

از صبح تا حدود ساعت 4 عصر در گوشه کنار شهر خوشه هایی از کارناوال و رقص و پایکوبی مردم شکل می گرفت و نهایتا از ساعت 4 عصر، کارناوال بزرگ شهر توی خیابون اصلی شهر به صورت متمرکز به راه افتاد... شور و هیجان و شکوه کارناوال باورکردنی نبود! و البته کاشکی می شد همه جور عکسی از کارناوال اینجا گذاشت![]()


دسته های مختلف با طرح ها و لباس ها و اشکال بسیار متفاوت و متنوع و البته عجیب و غریب و نمایش های متنوع و رقصهای زیباشون، مردم رو به شور و خوشی و شادی دستور می دادن.. ال کایااو توی صدا گم بود و جمعیت مثل سیل خروشان تو شهر جریان داشت و شهر تو رقص و شادی مردم غرق شده بود و البته که امیدی هم به نجاتش نبود
و من فقط مات و مبهوت و خیره به عظمت شادی، کاشکی ما هم روزای شاد سالمون رو بیشتر شاد بودیم!!





در آخرین روز اقامتم تو سیدادگویانا صبح زود با ادوین از خونه بیرون زدیم و به مرکز شهر سن فیلیکس رفتیم، جایی که می شد اتحاد دو تا رودخونه بزرگ و پرآب کارونی و ارینوکو رو به تماشا نشست! داستان عجیب و جالبی بود، جایی که دو رودخونه با دو رنگ آب مختلف یکی تقریبا سبز و دیگری تقریبا قهوه ای به هم می رسیدن و جالب اینکه توی رودخونه جدید، ترکیبی از این اتحاد دیده نمی شد! نصف رود جدید سبز رنگ و نصف دیگه قهوه ای و خط ممتدی که در وسط رودخونه این دو رو از هم تفکیک کرده بود! حالا پیدا کنین جواب معما یا پرتقال فروش رو!![]()

بعد از یه قایق سواری جانانه روی رودخونه و یه گشت کوچولو تو مرکز سن فیلیکس از ادوین جدا شدم و به دومین پارک بزرگ جنگلی شهر یعنی کاچامای رفتم.. طبیعت این پارک نیز منحصر به فرد بود، جدای از آبشارها و سرشاخه های رود کارونی که توی پارک جریان داشتن، درختان و حیات وحش پارک نیز خاص و منحصر به فرد بود..





سوپ خوشمزه ای که ادوین برا ناهار درست کرده بود و گشت عصرانه تو کوچه پس کوچه های شهر هم در نوع خودش جالب و به یادموندنی بود، ساعت نه شب، سرم رو صندلی اتوبوسی که داشت سلانه سلانه خودش رو به زحمت از شهر خارج می کرد سنگین می شد و چشمام روی هم افتادن و تا عمق رویا رفتم.. منتظر فردا و فرداهای زیباتر و خوابای خوشی که خدا احتمالا برام دیده
...
سفرنوشت های روزانه من را از این به بعد می توانید در وبسایت کافه جهانگرد و یا کانال تلگرام کافه جهانگرد دنبال کنید.
https://telegram.me/cafejahangard
با درود و سلام