تبليغاتX
جهانگردی ارزان و خاطرات سفر
 آفریقا گردی..
و باز هم گویا همه چیز در لحظه خداحافظی به پایان رسید و چه بسا که شاید همین لحظه، لحظه آغازین تجربه ای دیگر باشد. دوستانی که تا امروز در شادی آورترین لحظات سفر به کنیا همراه و همگامم بودند اکنون در راه بازگشت وطن هستند و من از هم اکنون، مسافر راه نامعلومم شده ام.

و اما حالا که تلخی نبودن دوستانم را به غم نشسته ام خوب می دانم شیرینی داشتن و یافتنشان تا همیشه به کامم خواهد ماند.

سفر گروهی دو هفته ای به کنیا هم با همه زیبایی هایی که خدا از شاهکارهای خلقتش به رخمان کشید اگر چه به پایان رسید ولی خاطراتش برایم جاودانه خواهد بود.

وباز هم آتشی که در حیاط هاستل آرام و کم رمق شعله می کشد و مرا ساعتی ست محو تماشای خود نموده ست و دوستان دیگری که همین نزدیکی ها هستند...


|+| نوشته شده توسط حسین در سه شنبه چهارم بهمن 1390 و ساعت 21:0  
 سفرنامه اكوادر(بخش پایانی) سانتا النا، مونتانیتا و حرکت به سمت پرو

تو گرگ و میش هوای خنک صبحگاهی وایاکیل کوله م رو به دوش کشیدم و مجددا راهی ترمینال مرکزی شهر شدم. با اینکه چندجایی رو تو ذهن داشتم ولی واقعا برنامه ریزی مشخصی برای ادامه سفرم نکرده بودم، حس اون روزم کاملا عجیب و عمیق بود، تنها چیزی که می دونستم این بود که دلم ساحل می خواست، شاید سواحل ناآروم و پرهیاهوی اقیانوس آرام می تونستن قدری آرومم کنن..

تقریباً تمام گیشه های فروش بلیط اتوبوس تو اون ساعت صبح  به جز یه گیشه  که صفی طولانی جلوی اون تشکیل شده بود، تعطیل بودند. تلاش کردم کسی رو توی اون صف پیدا کنم که بتونه انگلیسی صبحت کنه. چشام دنبال کسی می گشت که بتونه از چند و چون ماجرای اون صف و مقصد مسافراش برام بگه. مسافرانی که خیره خیره و متعجب، با نگاهشون من رو سرتاپا دوره می کردن و لبخند می زدن.

دختری در جلوی صف با چند کلمه انگلیسی دست و پا شکسسته ای که بلد بود سعی کرد به من بفهمونه اینجا بلیط اتوبوس شهر ساحلی سانتاالنا (Santa Elena) رو می فروشن  که حدود دو ساعتی با وایاکیل فاصله داره. همچنین  بهم توضیح داد که بعد از رفتن به شهر سانتاالنا از اونجا می تونم با مینی بوس ها و اتوبوس های محلی در امتداد نوار ساحلی جابجا بشم و به هرجایی که دوست دارم سرکی بکشم.

وقتی مطمئن شد همسفر شهرهای ساحلی هستم برای من هم زحمت خرید بلیط دو دلاری سانتاالنا را کشید و باهم رفتیم انتهای صف دیگه ای که درهمان نزدیکی بود و مسافراش به تدریج و به ترتیب اتوبوسی رو سوار می شدن و بعد از پرشدن، نوبت به اتوبوس بعدی می رسید و بلیط ها شماره صندلی مشخصی نداشتند.

سرازیرشدن اتوبوس از ارتفاعات کوهستانی آند به سمت ساحل فرصتی داد برای تماشایی زیبایی های طبیعی اکوادور و البته همصحبتی با جسیکا (Jesica) که در شهر وایاکیل دانشجوی رشته اقتصاد بود و حالا برای تعطیلات آخر هفته به دیدن خونواده ش می رفت. خونواده ای که در یکی از روستاهای ساحلی نزدیک سانتاالنا زندگی می کردند. دست و پا شکسته و با اون حداقل کلماتی که از انگلیسی می دونست سعی می کرد شرایط اون منطقه و البته دیدنیها و زیبایی های اون رو از روی نقشه کوچیک من، برام توضیح بده.

دوساعتی که خیلی زود گذشت و اتوبوسی که به مقصد رسید و مردمی که هرکدوم به سمت و سویی روونه شدند. جیسکا به من تعارف کرد که به روستا و خونشون برم و ناهار رو پیششون بمونم و طبیعتاً من که مشتاق درک جریان زندگی طبیعی مردم بودم فرصت فکرکردنی برای خودم باقی نذاشتم و پیشنهادش رو قبول کردم.



دوتایی آویزون یه مینی بوس شدیم که سال های سال از عمرش می گذشت، ولی با این وجود همچنان مقتدر و سرحال با نیم دلاری که از ما گرفت از خیابون ها و کوچه پس کوچه ها گذشت و ما رو به روستا رسوند، روستایی که کنار ساحل زیبای اقیانوس آرام، جا خوش کرده بود و مردمی که به نظر می اومد از زندگی مدرن و جاذبه های اون سهمی نبرده بودند! قدم زنون زیر نگاه مردمی که با تعجب بهمون نگاه می کردن به خونشون رسیدیم. مادری که با لبخند در رو گشود و با دیدن من چهره اش متعجب شد و از دخترش چیزی پرسید و بعد هم صورتش از خنده شکفت و من رو به داخل خونه دعوت کرد.



توی قسمت ورودی خونه یه حیاط خلوت بیرونی کوچیک بود که توش یه ننو بسته شده بود که بعدها خوابگاه و استراحتگاه من شد. یه خونه سیمانی کوچولوی فوق العاده ساده با یه حیاط خاکی کوچیک که ظاهرا سهم اونها از دارایی های مادی این دنیا بود. نمی تونستم اسمش رو فقر مطلق بذارم، چون وضعیت هایی به مراتب بدتر از این رو مثلا تو هند و آفریقا دیده بودم و به هر حال اینجا سرپناهی وجود داشت و مهمتر از اون آدمهایی توش زندگی می کردند که صبح به صبح به زندگی می خندیدند...



با ورود به اون فضا اولین چیزی که توجه من رو جلب کرد لشکر بچه هایی بود که هاج و واج این مهمون ناخونده رو تماشا می کردند و درگوشی بچ بچ می کردن و می خندیدن. مطمئناً برای اولین بار بود که یه مهمون غریبه رو می دیدن که به زبون دیگه ای حرف می زد و از جنس خودشون نبود، حس یه تجربه جدید در اونها زنده و زنده تر شد و کنجکاوی بی حد و حصری که تو نگاه های معصومشون موج می زد، بچه های دوست داشتنی که فقط چند دقیقه لازم بود تا یخشون بشکنه و بشه وارد دنیای زیبای کودکانه شون شد.



و اما ماجرای شش تا کوچولوی قدونیم قد اون خونه از این قرار بود که مادر جسیکا و در واقع مادربزرگ بچه ها، سرپرست سه تا از بچه های پسرش شده بود که از زنش جدا شده  و الان هم معلوم نبود که کجاست و اما سه بچه دیگه هم بچه های دخترش بودن که مثلاً تو یه خونه کوچولو کنار خونه مادربزرگ، زندگی می کردند و عملاً به همراه مادرشون، خراب و آوار خونه مادربزرگ شده بودن و شوهرخواهری که عملاً حضوری نداشت و زندگی و بچه ها رو تقریباً به حال خودشون رها کرده بود و بیکار، سر میدون روستا با دوستاش وقت گذرونی می کرد!

البته وضعیت سایر مردم اون منطقه نیز چندان بهتر نبود. مردمانی فراموش شده که سهمی از شغل و درآمد و تکنولوژی و پیشرفت نبرده بودن و به تبع اون، از نظر فرهنگی نیز براشون هزینه ای نشده بود و وضعیت کاملا نابسامان و آشفته ای داشتند.



مادر و خواهر جسیکا با چندتیکه مرغی که از گوشه یخچالشون بیرون اومد مشغول آماده کردن چیزی به اسم ناهار شدن و من هم سرگرم بچه هایی که حالا شادی از توی چشماشون موج می زد. چنان با شور و هیجانی دفتر مشق ها و نقاشی ها و آلبوم عکسهاشون رو به من نشون می دادن که گویا قبلاً مجالی برای ارائه اونها پیدا نکرده بودند. در این میون سعی دوست کوچولوهای کنجکاو و باهوش من در یاد گرفتن کلمات انگلیسی و یاد دادن معادل اسپانیایی اون به من جالب و پرخاطره بود.



بعد از ناهار و یه خواب کوچولو توی ننوی دوست داشتنی جلوی در خونه، به اتفاق اعضای خونواده جدیدم، تو کوچه پس کوچه های خاکی محله شون رها شدیم، شاید به دنبال درک حقیقتی از زندگی که من رو با خودش به اونجا کشونده بود. خونه های ساده که عمدتاً  چارچوبی چوبی  و بدنه ای از حصیر بافته شده از نی داشتند و مردمانی ساده تر که با یک علامت سوال بزرگ در ذهنشون بهمون لبخند می زدند و ما رو به خونه هاشون دعوت می کردند. همسایگانی که توی اون دو روز و نیم اقامتم از هیچ محبتی در حقم کوتاهی نکردند.



جالب تر اینکه تو همون اولین روز حضورم صاحبخونه هم شدم  و به همت اهل محل، یکی از اون خونه های تابستونی حصیری رسماً برای استقلال و راحتی بیشتر بهم تقدیم شد. خونه ای که خیلی زود با یه میز چوبی کهنه، یه گلدون گل، کاردستی های بچه ها روی دیوار، یه تلویزیون سیاه و سفید قدیمی، یه چیزی شبیه تخت و یه چیزی شبیه تر به تشک و بالاخره یه پشه بند تجهیز شد که شب رو هم بتونم مثل بچه شهری ها راحت بخوابم! مهربونی و همتشون مثال زدنی بود و قطعاً هیچ وقت فراموششون نخواهم کرد.



کم کم روز بساط نور و گرماش رو جمع کرد و جای خودش رو به شب پرستاره سواحل زیبای اقیانوس داد. قدم زدن روی ماسه های نرم ساحل اقیانوس با صدای امواجش که هیاهوی بچه ها رو در خودش گم می کرد واقعاً لذت بخش بود و البته باز هجوم خیال توی اون فضای متفاوت فرصتی برای تفکر و تکرار چراهای بی نهایت من از زندگی بود.

به راستی من کی بودم و توی اون گوشه از زمین خدا که به درستی هم نمی دونستم کجاست چه می کردم؟ و احساس اینکه به جای پیدا کردن خودم، بیشتر و بیشتر گم می شدم! به راستی آیا راهی برای حل معادلات پرمجهول مردمان این کره خاکی وجود داره و باز هم سوال اصلی، هدف از آفرینش و مفهوم عدالت خدا؟!




اون شب به بهونه خوشحال کردن بچه ها همه خونواده رو به خوردن بستنی و آب میوه دعوت کردم. اتفاق نادری که شاید کمتر تو زندگی اون بچه ها پیش می اومد. شادی اون شب بچه ها زمانی به اوج رسید که به دکه آب میوه فروشی خوزه (Jose) دوست خونوادگیشون رفتیم. البته خیلی زود بچه ها لو دادن که خوزه خاطرخواه مادربزرگ مهربونشون شده و این موضوع، اون شب سوژه ای برای بچه ها و نوه های حاج خانم شده بود که این دو کبوتر عاشق رو دست بندازن  و بگن و بخندن و شادی رو در حق خودشون تموم کنن..



و بالاخره پرونده اون روز و شب شیرین و پرخاطره از زندگی هم با آروم گرفتن من روی اون تخت و تشک و غرق شدن در رویاهای خودم تو اون خونه پرمهر حصیری بسته شد، پرونده ای که نقشی هم در بازشدنش نداشتم... به قولی: رشته ای بر گردنم افکنده دوست، می کشد هرجا که خاطرخواه اوست...رشته بر گردن نه از بی مهری است، رشته عشق است، بر گردن نکوست...



صبح نه چندان زود چشمام با پچ پچ بچه هایی که بالای سرم صف کشده بودن و انتظار بیدارشدنم رو می کشیدن باز شد. طبق معمول هر کدوم تحفه و شاهکاری زیر بغلشون داشتن و اومده بودن تا من رو به ذوق بیارن..

بعد یه صبحونه خیلی ساده، اون روز رو به قصد دیدن شهر مونتانیتا (Montanita) که در واقع زیباترین و معروفترین شهر ساحلی اکوادور محسوب می شد و حدود یک ساعتی از سانتاالنا فاصله داشت بیرون زدم و با مینی بوس ها و اتوبوس های محلی جمعا با دو دلار خودم رو به مرکز شهر مونتانیتا رسوندم، یه شهرک زیبا و کوچولوی ساحلی  که خونه ها و مغازه ها و هتل های چوبی اون با سقف های حصیری به زیبایی آراسته شده بودند و توریست های خارجی زیادی که تو کوچه های شهر و کنار سواحل مونتانیتا به وفور دیده می شدند.



ساحل ماسه ای با شیب کاملاً ملایم به همراه امواج بلند و خروشان اقیانوس که خروشان و پرهیجان به ساحل می رسیدند و بی رمق و ناتوان به اقیانوس باز می گشتند به همراه فضای دلنشین شهر و همینطور مردم دوست داشتنی اون منطقه، همگی بستری رو فراهم کرده بودند که مونتانیتا یکی از جذابترین و زیباترین سواحل آمریکای جنوبی باشه، همچنین سواحل این منطقه با توجه به موج های بلند اقیانوس، یکی از بهترین مکان ها برای ورزش هایی نظیر موج سواری بود که خود این هم به جذابیت های مونتانیتا افزوده بود. پس قطعاً گشت و گذار تو اون منطقه زیبا و شستشوی ذهن و تن در اون اقیانوس بی انتهای خدا چیزی جز احساس رضایت و خرسندی و آرامش برام به همراه نداشت.



بعد از تماشای غروب دل انگیز آفتاب در دل اقیانوس، شاداب و پرطراوت، یه کیک بزرگ و یه عالمه خوردنی های جور واجور خریدم و خودم رو به خونواده ای رسوندم که حالا جزئی ازشون بودم. یه مهمونی کوچیک به همراه یه شب شاد و به یادموندنی در بین دوستانی که رقص و شادیشون در میون صدای بلند موسیقی، حکایت از این داشت که تلخ کامی و شادکامی و رضایت از زندگی، یک فرایند دائمی و مطلق نیست و می شه با خوشبختی های کوچیک هم شاد بود و از زندگی لذت برد!

و اما سومین و آخرین روز حضورم هم به سرعت برق و باد گذشت. مادربزرگی که صندلی چوبی شکسته ش رو کنار ننوی من گذاشته بود و با شور و هیجان بی پایان، قصه زندگیش رو تند و تند به اسپانیایی برای من تعریف می کرد و از من و خونواده ام می پرسید. با اینکه هیچ زبان مشترکی نداشتیم بیشتر از همیشه می فهمیدمش و این لذت بخش بود. چرا که اگه خوب دقت می کردم می دیدم اطرافم آدمهای زیادی هستند که حتی با داشتن زبون مشترک، یا حرفی برا گفتن باهاشون ندارم یا اینکه نمی تونم حرف هاشون رو بفهمم... دنیای عجیبی ست، فرصتی بود برای اینکه به این باور برسم که همدلی ها از همزبونی ها بهترن!

عصر اون روز کوله به دوش گاه خداحافظی از غریبه های دیروز و آشناهای امروز فرارسید. جسیکا باید به خوابگاه و دانشگاه و کلاسش برمی گشت و من هم می خواستم با یه اتوبوس شبرو و از مسیر شهر وایاکیل  و بزرگراه پان امریکن خودم رو به کشور نادیده پرو برسونم.

مادربزرگ ازم پرسید که کی دوباره پیششون برمی گردم و من هم جواب دادم "خیلی زود"! نتونست جلوی اشکش رو بگیره و منو محکم بغل کرد و بچه ها هم همگی همزمان زیر گریه زدند. شوری اشک جای تلخی بغضم رو گرفت و صورتم خیس خیس شد.. نمی دونم چطوری بچه ها رو تو بغلم بوسیدم و ازشون خداحافظی کردم. با قدم هایی که حالا سنگین تر شده بودن و با تردید بیشتری حرکت می کردند به سمت ایستگاه مینی بوس و ترمینال شهر سانتاالنا و نهایتاً ترمینال شهر وایاکیل سرازیر شدم..

توی ترمینال بزرگ شهر وایاکیل پیداکردن بلیط ارزون اتوبوس برای شهر پیورا (Piura) توی کشور پرو چندان هم کار سختی نبود. فقط دوتا شرکت CIFA و Ormeno برای پرو بلیط داشتن، بلیط ارزونتر 10 دلاری رو برای اون مسیر حدودا 9 ساعته خریدم و بعد از ساعتی، داخل اتوبوسی جا خوش کردم که خوابگاه خستگی من شد و من رو با دنیایی از خاطرات به سوی دریایی از رویاها و آرزوها به سمت مرز و کشور زیبای پرو پیش می برد....

 

|+| نوشته شده توسط حسین در جمعه چهارم آذر 1390 و ساعت 17:30  
 سفرنامه اكوادر(بخش پنجم) شهر واياكيل
خواب خوبي بود، به اين خواباي اتوبوسي يا خوابيدن توي ننو خو كرده بودم و كم كم داشت خواب روي زمين صاف فراموشم مي شد.. چشمام زماني رسما باز شد كه اتوبوس يه جورايي تو هياهو و هيجان ورود به شهر واياكيل(Guayaquil) يعني بزرگترين و پرجمعيت ترين شهر اكوادر با جمعيت حدودا 3 ميليوني گير افتاده بود، شهري كه در ديدگاه اول به نظرم اصلا شهر زيبايي نيومد و همه چيز خيلي درهم و شلوغ و بي نظم بود و البته از يه شهر صنعتي بزرگ هم غير از اين انتظار نمي رفت، ولي به هرحال بايد صبور مي بودم و اميدوار به روي ديگه سكه و خوشبين به خاطرات خوشي كه شايد تو اين شهر مجالي برا ثبتشون پيدا مي شد.

ساعت حدوداي 10 صبح بود كه به ترمينال مركزي شهر به نام ترستره (Terrestre Terminal) رسيدم، ترمينالي نسبتا بزرگ و تميز كه ساختمون مركزي اون در چند طبقه احداث شده بود كه بخش عمده اي از اون به خصوص طبقات بالايي به مراكز خريد و رستوران هاي نسبتا شيك محلي و بين المللي نظير مك دونالد تعلق داشت، همچنين بيشتر كانترهاي فروش بليط شركت هاي مختلف مسافربري هم در طبقه همكف ساختمان مركزي ترمينال واقع شده بودن.



ركسانا (Roxana) ميزبان من در واياكيل بود كه قبلا از كوچ سرفينگ باهاش برا اقامتم هماهنگ كرده بودم و قرار بود خودش و خونوادش برا دو شب ميزبان من تو شهر واياكيل باشن، بنابراين طبق قرار قبليمون بلافاصله بهش زنگ زدم و رسيدنم رو بهش مژده دادم. فاصله حدودا نيم ساعته رسيدن ركسانا به ترمينال هم زمان خوبي بود برا صبحونه به همراه يه ليوان بزرگ قهوه مخصوص آمريكاي جنوبي كه مي تونست كمك حالي برا بازتر شدن چشمام و زيباتر ديدن دنياي اطرافم باشه.

ركسانا رو از دستي كه از تو ماشين كوچولوي قرمز رنگش تكون مي داد شناختم و خيلي زود كوله پشتيم تو صندوق عقب ماشين جا خوش كرد و دلمون رو سپرديم به شلوغي و هياهوي بي انتهاي شهر واياكيل.

خنده اي كه از صورتش محو نمي شد و شور و حرارت بي پايانش در توصيف ريز به ريز شهر واياكيل و هرآنچه كه بايد ببينم و تجربه كنم كاملا برام محسوس بود مخصوصا كه خيلي خوب نمي تونست انگليسي رو بفهمه و صحبت كنه كه اين موضوع حرف زدنش رو بامزه و بامزه تر كرده بود، به گفته خودش من اولين مهمون آسيايي و غير اسپانيايي زبونش بودم.

بين راه خونه كمتر از يه ساعتي رو به محل كارش كه شركت خصوصي خيلي شيك بود سركي زديم تا به اوضاع كاريش سر و ساموني بده و من هم سركي تو ادارشون بكشم و با همكاراش خوش و بشي كنم و بعد هم كه راهي خونه شديم. يه جورايي مثل تهران خودمون مسافت ها طولاني بودن و گاهي هم ترافيك، از اون فاجعه تر اينكه تمام چهارراه هاي كوچيك و بزرگ چراغ قرمز داشتن و براي يه مسافت كوچيك بارها و بارها بايد توقف مي كرديم!

بالاخره با صبوري و حوصله به خونه رسيديم، خونه اي كه تو حياطش يه استخر بزرگ و تميز و پر آب وجود داشت كه همون ابتداي راه بدجوري دل من گرمازده و خسته رو هوايي كرد و بعد هم يه ساختمون سه طبقه كه با پله هاي داخلي به هم ارتباط داشتن.

پدر و مادر نسبتا مسن و خواهر و خواهرزاده هاش خونه بودن كه هيچكدوم انگليسي نمي دونستن و ارتباط و هم صحبتي باهاشون واقعا سخت بود، ولي با اون حداقل اسپانيايي كه من ياد گرفته بودم و اون خنده هاي مهربوني كه تحويلم مي دادن تونستم مطمئن شم كه در كنارشون بهم خوش مي گذره. مخصوصا ناهار اون روز كه تو هياهوي اون خونواده نسبتا شلوغ بهم خيلي خوش گذشت.



بالاترين طبقه خونه كه يه سوئيت نقلي مي شد رو به من سپردن تا بتونم مستقل برا خودم استراحت كنم و من هم تصميمي برا شهرگردي نداشتم، بنابراين اون نصفه روز رو آزاد و راحت برا خودم خونه موندم و استراحت كردم، مخصوصا كه عصر اون روز استخر خونه رو هم چند ساعتي بهم سپردن تا حسابي روح و رواني تازه كنم.


فرداي اون روز گشت و گذار خودم رو با يه همراه شروع كردم، يه دختر هلندي به اسم ليندا كه اون هم مهمون تازه رسيده ركسانا بود و قرار بود چند روزي رو پيششون بمونه.

در واقع توريستي ترين و ديدني ترين نقاط شهر واياكيل همون مركز شهر بود كه در امتداد رودخونه عريض و طويل واياس(Guayas) توسعه پيدا كرده بود. اين مركز شهر از يه قسمت مدرن امروزي به اسم مالكون(Malecon) شروع مي شد و در ادامه به شهر قديم با كوچه پس كوچه هاي باريكتر و معماري زيباي خونه ها و گالري هاي هنري و رستوران هاي كوچيك و بزرگ اطراف اون ختم مي شد..



همينطور محله اي به اسم لاس پناس(Las Penas) كه در قسمت مرتفع تري از شهر واقع شده بود و در بالاترين نقطه اون در يه محوطه باز مي شد چشم انداز زيبايي از شهر، رودخونه و ساحل زيباش رو از زواياي مختلفي به تماشا نشست...



بعد از ناهار هم تو خيابون مركزي شهر به دنبال جريان هر روزه زندگي مردم سرازير شديم.. تماشاي ساختمان هايي مثل كليساي جامع و تالار شهر و پارك هاي زيبايي چون سنتناريو و سميناريو كه البته اين دومي جذابيت بيشتري داشت، از اين جهت كه ايگواناهاي بزرگي داخل پارك برا خودشون رفت و اومد مي كردن و مردم هم مثل پرنده ها به اونا غذا مي دادن و يه جورايي اهلي شده دست مردم بودن...



توي پارك هاي اصلي شهر و شلوغي شهر بيشتر مي شد تكاپوي مردم رو به تماشا نشست، مردماني  كه نگاه جستجوگر و مهربونشون پاياني نداشت.. مردمي كه عاشق اين بودن كه بدونن تو از كجا اومدي، عاشق اين بودن كه مطمئن بشن كه داره به تو خيلي خوش مي گذره و بهشون بگي كه شهر و ديارشون زيباترين و بهترين جاي دنياست.. مردمي كه لبخند جزء جدايي ناپذير صورتشونه حتي اگه تو زندگي هيچ دارايي ديگه اي نداشته باشن. هركسي به كاري مشغول بود، دستفروش ها و آب فروش ها از همه پر تحركتر بودن، همينطور تجارت جالبي بود فروش نوشابه هاي خانواده چند ليتري، به طوري كه يه بطري بزرگ نوشابه رو تو ليوان هاي كوچيك يكبار مصرف بين مشتريان گرمازده شون به فروش مي رسوندن و درآمدزايي مي كردن..



نزديكاي غروب با اضافه شدن ركسانا شاممون رو تو همون مركز شهر خورديم و در واقع قصه اون روز ابري و گرم ولي زيبا با برگشتن به خونه و يه شب نشيني كوتاه با خونواده ركسانا و جمع كردن كوله پشتي به سر اومد..





|+| نوشته شده توسط حسین در یکشنبه پانزدهم آبان 1390 و ساعت 7:10  
 من بنده نیستم...

عاشق مسیر های نرفته ام....

بی ترس از چشم های از حدقه بیرون زده عوام و دهان های باز از تعجبشان...

راه را خودم انتخاب میکنم....

راهی نو...

مسیری که مردگان هرگز عبور نکرده اند و زنده ها را هم ترسانده اند....

خجالت نمیکشم...

نمیترسم...

خسته نمیشوم...



امید وار و راسخ پا را بر تمام هرزه علفهای نادانی میگذارم که مسیرتکاملم را پوشانده اند....

عبور... عبور... و باز هم عبور...

از عادات ذهنی و پیش فرض ها عبور....

از سنتها و ادیان عبور...

از خرافات و جهل عبور...

از بت ها و خدایان زمینی و آسمانی و هرآنچه و هرآنکس که شعور مرا به سخره بگیرد عبور میکنم...


|+| نوشته شده توسط حسین در جمعه بیست و دوم مهر 1390 و ساعت 3:47  
 سفرنامه اكوادر(بخش چهارم) اتاوالو، حركت به سمت واياكيل
صبح خيلي زود، آروم و بي سر و صدا بدون اينكه لذت خوابي رو از چشم كسي برونم، خونه و دوستام رو ترك كردم و راهي ترمينال شدم(Terrestre bus station) تا با تنها سيستم موجود يعني اتوبوس هاي كهنه ترمينال، خودم رو به شهر اتاوالو (Otavalo) برسونم، توضيح اينكه در شهر كيتو چندين ترمينال اصلي وجود داره و بايد بر حسب مقصد به ترمينال مناسبش رفت كه تو اين موارد هميشه كتاب راهنماي لونلي پلانت چشم بيناي من بوده و هست. و اما سوال اينكه اتاوالو چه جور جاييه و كجاست؟

شهر 50 هزار نفري اتاوالو در يكي از زيباترين مناطق طبيعي اكوادر درست تو دل رشته كوه هاي آند آرميده، اونجائيكه انبوهي از آتشفشان هايي با دامنه هاي سرسبز و درياچه هاي طبيعي و بكر در ارتفاعي بيشتر از سه هزار متر احاطه ش كردن و دنيا دنيا زيبايي رو بهش هديه دادن.

و اما در كنار اون طبيعت دلنشين شهرت عمده اتاوالو به شنبه بازارهاي معروف اون برميگرده، بازار محلي گسترده اي كه حدود يك سوم شهر رو درگير خودش مي كنه و كاركرد اصلي اون ارائه صنايع دستي بسياري از روستاها و شهرهاي شمالي اكوادر هست، بازاري كه مشتريان زيادي اعم از توريست و مردم بومي اكوادر رو به خودش جذب و جلب مي كنه، به طوريكه اون رو به عنوان بزرگترين بازار متمركز ارائه صنايع دستي در كل كشورهاي آمريكاي جنوبي مي شناسن. همين موضوع يگانه دليلي بود كه در ابتداي سفر، چشمم رو به روي زيبايي هاي اين شهر شمالي اكوادر بسته بودم و با عبور از كنارش، ابتدا خودم رو به كيتو رسونده بودم و لذت ديدار اتاوالو و مناطق اطرافش رو تا اولين شنبه موعود عقب انداخته بودم.

با رسيدن به ترمينال، خيلي زود بليط دو دلاري اتوبوس هايي رو خريدم كه همگي و به فاصله زماني هر 20 دقيقه عازم شهر اتاوالو  بودن، اتوبوس هاي قديمي كه شايد حالا بشه نمونه هاي خيلي كمي ازشون رو تو ايران پيدا كرد!

طبق توصيه لونلي پلانت، كنار پنجره در سمت راست اتوبوس نشستم تا در حين اين مسير دوساعته به عنوان بخشي از بزرگراه پان امريكن، زيبايي هاي طبيعي بيشتري رو نصيب خودم كنم. شاه راهي بهشت گونه كه پر بود از دشت هاي سبز و آتشفشان هاي زيبايي كه گاها گويي در حال فوران توده هايي از ابر سپيد بودن..



شايد تو اين مسير بيشتر مي شد دليل اينكه چرا اكوادر رو جاده آتشفشاني مي نامند رو بهتر درك كرد، كشور كوچيكي كه 250 آتشفشان رو تو دل خودش جاي داده و با سرازير شدن از جاده هايي كه از آند مي گذرند به وضوح مي شه تعداد زيادي از اونها رو به تماشا نشست و از زيباييهاشون لذت برد.

و باز هم توضيح ديگه اينكه بزرگراه پان امريكن طولاني ترين جاده جهان به طول تقريبي 48 هزار كيلومتر است كه با عبور از 15 كشور، شمالي ترين نقطه آلسكا را به جنوبي ترين نقطه آرژانتين متصل مي كنه، بزرگراهي كه فرصت تجربه كردن بخش هاي زيادي از اون رو تو ونزوئلا، كلمبيا، اكوادر و پرو داشتم و البته پر بود از تفاوت هاي اقليمي و اكولوژيكي كه زيبايي هاي اون رو دوچندان كرده بود.

نزديكاي ساعت ده صبح بود كه بعد از پياده شدن از اتوبوس و قدم زدن در امتداد خيابان اصلي ورودي به شهر، خودم رو به ميدون مركزي شهر(Plaza de los Ponchos) رسوندم كه حالا به تدريج قسمت هاي مختلف اون به دست عرضه كننده هاي صنايع دستي اون مناطق در حال تصرف و پيشروي بود، هرچه زمان مي گذشت شور و هيجان و تكاپوي مردم محلي بيشتر مي شد و بازار، بيشتر و بيشتر جون مي گرفت و رسميت بيشتري پيدا مي كرد. دور و اطراف ميدون هم كه پر بود از خريداران و فروشندگان و البته گاها بازديدكنندگاني چون من كه از تماشاي اون همه هنر و زيبايي و شور و هيجان به وجد مي اومدن..

بخش عمده اي از صنايع دستي اتاوالو رو منسوجات تشكيل مي داد كه عمدتا هنرمندانه از پشم بافته شده بودن، همچنين تصور ذهني من اين بود كه چون تو اين بازار عرضه مستقيم هست قيمت ها بايد خيلي پايين باشن كه عملا متوجه شدم تصور معقولي نبوده است.



براي من بيشتر از شنبه بازار و هياهوي اون، تماشاي مردم جذابيت داشت، چشمهايي كه از رنگ زندگي پر بود، صورت هايي خندون به فرم بومي هاي شمال اكوادر با تن پوش هايي زيبا و متفاوت كه مشخصه بارزي از تفاوت فرهنگي مردم اون سرزمين بود، زن ها عمدتا لباس هاي سفيد گلدوزي شده مي پوشيدن كه با شال تيره اي كه به پشتشون مي گرفتن روي اون لباس سفيد رو مي پوشوندن و گاها سرپوش تيره رنگي رو هم روي سر داشتن تا حجابشون محفوظ بمونه! همچنين عمدتا موهاي مشكي بافته شدشون رو با يه نوار ظريف رنگي كه به دور اون مي پيچيدن محافظت مي كردن.

مردها اما پوشش متفاوتي داشتن، خيلي از مردها خصوصا مسن تر ها  داراي موهاي بلند و مشكي بودن كه با ظرافت از پشت بافته بودنش و با گذاشتن يه كلاه مخصوص رو سرشون سعي داشتن اصالت بومي خودشون رو فرياد بزنن.



بعد از چند ساعتي گشت و گذار تو ميدون مركزي شهر و كوچه ها و خيابون هاي منتهي به اون، راهي بازار سرپوشيده شهر شدم كه اون هم در نوع خودش جالب بود، در واقع تو اون سالن هاي بزرگ، سكوهايي سراسري تعبيه شده بود كه عمدتا فروشندگان، مواد غذايي و گوشت و همينطور غذاي طبخ شده رو به مردم عرضه مي كردن كه گاها صحنه هاي غيرقابل باور و البته فجيعي رو هم مي شد به تماشا نشست، از جمله خوك هاي كه با دست و پا و سر و چشم، درسته طبخ شده بودن و با حالتي غير انساني، ابزاري برا سير كردن شكم مسافرين و عابرين خسته بازار شده بودن.



واقعيت اينه كه توي اون بازار كه نتونستم چيزي بخورم، ولي بيرون از بازار و توي فضاي باز غذاهاي بهتري پيدا مي شد، به طوري كه غذاي يك دلاري من از تو يه ديگ بزرگ پر از برنج سفيد كه روي اون رو  با گوشت گوساله تزئين كرده بودن در اومد و در واقع همسفره محلي هايي شدم كه گاهي درگوشي پچ پچ مي كردن و زيرچشمي با نگاهاشون غذا خوردن اين غريبه رو تماشا مي كردن و لبخند مي زدن.



و اما بعد از ناهار عازم شنبه بازار حيوانات شهر اتاوالو واقع در ضلع غربي شهر شدم كه اون هم در نوع خودش ديدني بود، تموم روستائيان اطراف روزهاي شنبه حيوونات اهلي مازاد خودشون رو به اون محوطه باز مي آوردن و  به تبع اون خريداران هم تو اون محل جمع مي شدن و طي يه پروسه ساده و ديدني انتخاب حيوون و چونه زدن سر قيمت و خريد و فروش اونها انجام مي شد، البته ناگفته نمونه كه تو اين بازار تجهيزات جانبي نظير قفس و ريسمون و افسار هم ارائه مي شد!! هر چي كه بود برا من عاشق حيوون محيط متفاوت و جالبي بود كه ارزش تماشاش رو داشت.



عصر بود و زمان هم محدود، منطقه اتاوالو و روستاهاي اطرافش پر بودن از كوه ها و آتشفشان هاي سرسبز و درياچه هاي كوهستاني كه شايد ديدن همشون حداقل يك هفته زمان مي خواست، برا همين تصميم گرفتم قبل از تاريك شدن هوا و ترك منطقه اتاوالو حداقل دردسترسترين اونها يعني درياچه زيباي سن پابلو (Laguna de San Pablo) و كوه آتشفشان معروف اون منطقه به نام ايم ببورا (Imbabura Volcano) كه به فاصله كمي از درياچه قرار داشت رو از نزديك ببينم.

با پرس و جو و پيدا كردن اتوبوس هاي روستاي مجاور درياچه، عازم روستا شدم، روستايي كه درست تو دامنه كوه زيباي آتشفشاني و درياچه اون قرار گرفته بود، با سرازير شدن از كوچه باغ هاي روستا خودم رو به ساحل درياچه رسوندم كه خيلي هم سكون و آرامش نداشت و بي قراري مي كرد، درياچه اي نا آروم در دل رشته كوه آند در ارتفاع 3100 متري كه اطراف اون رو نيزارهايي فرا گرفته بود كه مردم محلي از اون ني ها برا ساخت صنايع دستي استفاده مي كردن، نمي دونم چرا حس خوبي به اون درياچه پيدا نكردم و نتونستم باهاش ارتباطي برقرار كنم، شايد براي من از اون دست درياچه هايي بود كه فقط بايد از دور تماشاشون مي كردم، ولي منظره كوه آتشفشان پشت اون رو حسابي دوست داشتم، از اونها جالبتر مردم روستايي بودن كه اطراف درياچه به امر شست و شوي لباس هاشون مشغول بودن و روستائياني كه هركدام به كاري مشغول بودن و يا در كنجي خودشون رو به لذت خواب عصرگاهي سپرده بودن، شايد اگه وقت بيشتري داشتم و به دعوت دوتا جوون روستايي كه كنار درياچه باهاشون آشنا شدم جواب مثبت مي دادم و يكي دو روزي اون طرفا پيششون مي موندم زيبايي هاي ديگري از مهربوني بي انتهاي مردم اكوادر نصيبم مي شد.



قبل از تاريك شدن هوا لب جاده بودم و فقط چند دقيقه اي كافي بود تا آويزون اولين اتوبوسي بشم كه راهي جنوب بود، بايد با رسوندن خودم به كيتو و عوض كردن اتوبوس، به صورت شب رو خودم رو به شهر واياكيل يعني بزرگترين شهر اكوادر مي رسوندم، اتفاقي كه خيلي زود و سريع عملي شد و آخر شب دل رو به روياي فرداها سپرده و روي صندلي هاي نه چندان راحت اتوبوس به خواب خوشي فرو رفتم كه امتدادي تا صبح فردا داشت..

|+| نوشته شده توسط حسین در یکشنبه سی ام مرداد 1390 و ساعت 23:0