جهانگردی ارزان و خاطرات سفر

سفرنامه پرو (بخش سوم)، یوریماگواس، در راه آمازون

صبح زود که چشمام باز شد و تونست از پنجره اتوبوس بیرون رو نگاه کنه چیزی جز سبز مطلق نبود! حالا هرچی می گذشت حس می کردم بیشتر و بیشتر خودم رو تو دل آمازون جا می کنم، دره ها و تونل های پشت سر هم و کوههایی پوشیده از درخت و دره هایی که با ابرهای سفید پر شده بودن، زیبایی خونه های محلی ساخته شده در حاشیه جاده با سقفهای چوبی و حصیری و از اونها زیباتر نم بارونی که شیشه پنجره اتوبوس رو می شست و یه عالمه هیجان و لذت رو به هر مسافری هدیه می داد... 

 

 
 

 

یه صبحونه کوچولو تو اون طبیعت زیبا، زیر شیروونی چوبی جلوی کافه بین راهی و صاحب کافه ای که حتی حاضر نشد پول چای و بیسکوئیتش رو ازم بگیره و جواب تشکری که با لبخند گرفتم...

حدودای ساعت 9 صبح بود که به یوریماگواس(Yurimaguasرسیدم، کوله به دوش با گرفتن یه موتور، چیزی شبیه ریکشاهایی که قبلا تو هند سوار شده بودم خودم رو مستقیما به اسکله شهر رسوندم تا وضعیت قایقهایی رو که احیانا عازم شهر ایکیتوز(Iquitos) هستن رو بررسی کنم..

 

 

توضیح اینکه در واقع شهر یوری ماگواس خط پایانی بود بر زندگی شهرنشینی، به طوری که فشردگی جنگل های بارونی آمازون به صورت مانعی در جهت توسعه زندگی شهری عمل کرده بود. البته تنها شهر بزرگ و پرجمعیت پرو که دقیقا در حاشیه رودخونه آمازون و دقیقا در دل انبوه جنگل های بارونی و به دور از سایر شهرای بزرگ و پرجمعیت کشور پرو شکل گرفته بود شهر ایکیتوز بود، شهری در شمال شرق پرو که هیچ راه دسترسی جاده ای هم نداشت و بنابراین برای عزیمت به این شهر، مردم صرفا از مسیرهای رودخونه ای و هوایی استفاده می کردن.

به این ترتیب یکی از اصلی ترین مبادی ورودی رودخونه آمازون هم همین شهر یوریماگواس بود که می شد با دنبال کردن مسیر رودخونه ای هوایاگا(Huallaga) و سپس رودخونه عظیم تر و باشکوه تر مارانون(Maranon) و طی مسیری حدودا دو شبانه روز به شهر ایکیتوز رسید.

 

 

هرچی زمان می گذشت قلب من هم تندتر می زد، حس می کردم تا رسیدن به یکی از زیباترین رویاهای نوجوانی ام که همون رها و شناور شدن در عظیم ترین و بزرگترین رود جهان بود، فاصله چندانی ندارم، حتی فکر کردن بهش هم هیجان و انگیزه می داد!

با کمی جستجو و بررسی تو اسکله متوجه شدم همون روز بعدازظهر قراره یه قایق بزرگ باری-مسافری به سمت شهرای نااوتا و ایکیتوز حرکت کنه، عموما سیستم کاری این قایق های دولتی به این صورت بود که هرچند روز یک بار، در مسیر رودخونه ای این شهرای بزرگ حرکت می کردن و در حین مسیر، محصولات کشاورزی و دامی مردم محلی حاشیه رودخونه ها رو جمع آوری می کردن و در قبال اون، مایحتاج ضروریشون نظیر سوخت رو بهشون می رسوندن. معمولا عرشه یا همون بالاترین طبقه این قایق ها هم محلی می شد برا جابه جایی خود مردم محلی که نیاز داشتن در این مسیر بین شهرا و روستاها جا به جا بشن که عموما این بالاترین طبقه یه فضای باز سقف دار بود که از سقف اون لوله و میله کشی شده بود و مسافرین می تونستن ننوهای خودشون رو به این لوله ها ببندن و در حین حرکت قایق، از اونا به عنوان فضای اختصاصی و استراحتگاهشون استفاده کنن!

 

 

جالبتر اینکه در طبقه پایین این قایق، آشپزخانه نسبتا کوچیکی هم بود که تو اون برا مسافرین و خدمه غذای گرم محلی درست می کردن و در واقع این غذا جزئی از خدمات همون قایق ها بود و نیازی به پرداخت پول اضافی برا غذا نبود!

عددی معادل هجده هزار تومان هزینه ورود به قایق و سفر دو روزه با اون بود که البته هزینه غذا رو هم شامل میشد، البته که در مقایسه با هزینه قایق های توریستی تقریبا مفت بود و دلیلش هم دولتی بودن این خدمات برا مردم محروم محلی بود که حالا من هم جزئی از اونها بودم!

با کمی تخفیف و پرداخت مبلغ 50 سول (حدود پانزده هزار تومان) و یه لبخند از نوع آمریکای جنوبیش، سوار قایقی شدم که هنوز چند ساعتی به حرکتش زمان مونده بود.

اولین دوست و همسفرم تو اون قایق رو وقتی که مشغول بستن ننو به سقف عرشه قایق بودم پیدا کردم و لبخند و کنجکاوی و سوالش درباره ملیت من آغازی شد برا هم صحبتی با پیرو(Piero) که برا انجام یه کار تجاری به ایکیتوز می رفت. به توصیه پیرو، ننو رو تو یه جای مناسب از قایق نزدیک محوطه باز، به سقف آویزون کردم، به گونه ای که وقتی داخل ننو می خوابیدم از روبرو می تونستم جنگل و حاشیه رودخونه رو تماشا کنم، از اون مهمتر اینکه ننو رو به گونه ای بستیم که مسلط به حاشیه سمت راست رودخونه باشه تا به گفته و تجربه دوست جدیدم بتونیم در طول روز دوم، قسمت هایی از حاشیه رودخونه منطقه حفاظت شده سامیریا (samiria) رو نظاره گر باشیم!

 

 

تا ساعت 2 بعدازظهر که زمان حرکت قایق بود، چند ساعتی زمان داشتیم و بنابراین به همراه دوست جدیدم به مرکز شهر اومدیم، کمی میوه و خوراکی خریدیم و بعد از گشتی در مرکز شهر، ناهار رو مهمون دوست کافه دار پیرو شدیم، قبل از ساعت دو تو اسکله حاضر بودم و سوار قایق زنگ زده و کهنه ولی دوست داشتنیمون شدیم.. قایقی که هر لحظه داشت پر و پرتر می شد، از مسافر و بار، حتی یه گروه گاو هم تو یه محوطه محصور شده در جلوی قایق تو پایین ترین طبقه همسفرمون شدن!

بالاخره قایق مملو از بار و مسافر ما رضایت داد که آروم آروم با یه بوق ممتد شهر رو ترک کنه و خودش رو به به جریان همیشه در تکاپوی رودخونه ای بسپاره که مشتاقانه به سمت مامن اصلی خودش یعنی آمازون باشکوه در حرکت و جریان بود...

 

 

حدود یه ساعتی رو روی نرده های لبه عرشه قایق نشستم و دور شدن قایق از شهر و تکاپوی مردمانش که از نظرم دور و دورتر میشدن رو به نظاره نشستم، آب رودخونه هم کاملا گلی بود و هیچ شفافیتی نداشت و البته که این مشخصه بیشتر رودخونه هایی بود که از دل جنگلهای بارونی سرچشمه می گرفتن و سرمنشا آبشون، همون بارون های روزانه ای بود که در دل این جنگل ها می بارید و آب این بارون ها بعد از شستن خاک جنگل سرازیر سرشاخه های این رودخونه ها می شدن!

 

 

 

حالا دیگه خوابگاه من در میون انبوهی از ننوها گم شده بود که به صورت ضربدری تو دل هم گره خورده بودن و جلوه رنگین زیبایی رو به وجود آورده بودن، خسته و گیج توی ننو دراز کشیدم، بی توجه به محیط اطرافم، تا نزدیکای غروب آفتاب رو خوابیدم ، خوابی که همراه شده بود با باد ملایمی که در اثر حرکت قایق از روی رودخونه، وزیدن می گرفت و عمق و شیرینی خواب رو دوچندان میکرد و روح و جون آدم رو تا خود رویای آمازون پیش می برد...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت 1:10  توسط حسین  | 

سفرنامه پرو (بخش دوم)، قلعه کوآلاپ، مسیر چاچاپویاس به یوری ماگواس

صبح خیلی زود و تو گرگ و میش هوا که فضا پر شده بود از صدای پرنده های جنگلی و حیوونات خونگی و پارس کردن سگ ها، بیدار شدم و با خداحافظی از صاحبخونه و البته دوستام که خواب صبحگاهی رو ترجیح می دادن و عجله ای برا برگشتن نداشتن، راه چاچاپویاس رو در پیش گرفتم.. حدود یک ساعت پیاده روی تا رسیدن به جاده آسفالت و سه راهی، که توام شده بود با خنکای هوا، و البته طلوع با ناز و کرشمه آفتاب که به زحمت خودشو از دل کوه های پوشیده از درخت و ابرهای پراکنده بیرون می کشید و خودنمایی می کرد.. یه طلوع آفتاب بی نظیر و طبق معمول، توی راه برخورد با مردم محلی که دست به کار زندگی و شاید سازندگی روزانشون شده بودن.. حس خیلی خوبی بود.. 





سر جاده منتظر وسیله نقلیه ای شدم که منو به چاچاپویاس برسونه، بالاخره بعد از عبور چندتا ماشین، پشت یه وانت محلی همسفر چندتا کارگری شدم که باهام هم مسیر بودن.. می گفتن، می خندیدن و شاد بودن، یکیشون گاهی با صدای بلند آواز می خوند و دیگران با نگاه های شیطنت آمیزشون مسخرش می کردن و بهش می خندیدن، با مزه بودن...

ساعت حدود 7 صبح میدون مرکزی چاچاپویاس، زمانم خیلی محدود بود و خیلی سریع رفتم چندتا دفتری رو سر زدم که روزانه گروه هایی رو برا دیدن قلعه معروف کوالاپ (Kuelap) هماهنگ و برنامه ریزی می کردن و با پرس و جوی قیمت و کمی هم چونه زدن، قرار شد همراه و همسفر یکیشون بشم، راهنما، ناهار و وسیله نقلیه بود، یه چیزی کمتر از 15 هزار تومان، در واقع ارزونترین راه دسترسی به کوالاپ همین همراه شدن با گروه هایی بود که هر روز صبح به برا بازدید اون منطقه می رفتن، درست مثل تورهای یک روزه خودمون که با حداقل هزینه ای می تونی یه اتوبوس دوست جدید پیدا کنی و کلی بهت خوش بگذره و جاهای جدیدی رو هم ببینی..



تو فرصت باقیمانده تا حرکت، یه صبحونه ای تو فضای باز میدون خوردم و بعد هم سوار ون، 12 نفر ظرفیت داشت.. غیر از من دوتا توریست لهستانی بودن و نه نفر باقیمانده هم شامل دو تا گروه از مردم محلی پرو که از شهرای دیگه مثل لیما اومده بودن...

سفر زمینی ما تا قلعه کوالاپ حدود سه ساعت طول کشید.. مسیری که لحظه به لحظه با اوج گرفتن جاده زیبا و زیباتر می شد و البته طبق معمول عبور از روستاهای بین راه... توی راه تقریبا با تمام افراد هم گروهمون همصحبت و دوست شدم، در واقع ساده ترین و معمولترین کار تو آمریکای جنوبی، ارتباط با مردمش هست، مخصوصا اگه خارجی باشی، ارتباطی که به سادگی یک لبخند می تونه شکل بگیره، شوخی و خنده و البته خوراکی های عجیب و غریب و تازه محلی که همراه دوستام بود، لذت مصاحبت باهاشون رو دوچندان می کرد..



بالاخره از دور دیوارهای قلعه کوالاپ بر فراز بلندترین کوه های سرسبز منطقه خودنمایی کرد و یه عالمه هیجان رو با خودش برام به ارمغان آورد، قلعه ای که با شکوه تمام در ارتفاعی بیشتر از سه هزارمتر بنا شده بود و در واقع میراث غیرمستقیمی از باقیمانده تمدن بزرگ اینکاها بود...





توصیف زیبایی های قلعه کوالاپ در اون ارتفاع سبز بهشتی واقعا کار سختیه، اون همه زیبایی زیر آسمونی شفاف که انگار تا خود زمین پایین اومده بود و ابرهای سفیدی که در هم تنیده بودن و اشکال زیبایی رو به وجود آورده بودن، منطقه ای که بعد از ماچوپیچو پربیننده ترین سایت تاریخی کشور زیبای پرو هست و البته پر است از رمز و رازهایی از گذشتگان، تو دل خودش رازهایی داره از تاریخ و مردمانی که هوشمندانه تاریخ اون سرزمین رو رقم زدن.. صحبت های راهنمای گروه گاهی منو تا خود گذشته پیش می برد و این خیلی لذت بخش بود.. سه ساعت گشت و گذار در اطراف قلعه و تپه های اطراف با طبیعت و چشم اندازهای بسیار زیبای اون و همراهی دوستان جدیدم برا من پر شد از حس بودن، حس لمس زندگی و نهایتا شادی درک نادیده ها...


























دیدن لاما (Llama) اون هم از نزدیک تو آمریکای جنوبی یکی دیگه از هیجانات اون روزم بود، با اینکه قبلا یه نژاد دیگه از این حیوون رو تو جزایر تاسمانی استرالیا به اسم آلپاکا دیده بودم.. لاماها موجودات جالبی هستن، در واقع نژادی از شتر بی کوهان هستن که تو مناطق مرتفع رشته کوه های آند تو آمریکای جنوبی زندگی می کنن و قبایل بومی منطقه و اینکاها از اونها به عنوان باربر استفاده می کردن.. موجوداتی باهوش، کنجکاو و اجتماعی با فرم خاص صورت و پاها و تو رنگ های متنوع.. دیدنشون از نزدیک خیلی هیجان انگیز بود...






بعد از بازدید از منطقه کوالاپ آروم آروم راه بازگشت رو در پیش گرفتیم و در بین راه ناهار یا بهتره بگم عصرونه رو تو یه رستوران محلی که پنجره هاش به بهشت دیگری از آند باز می شد خوردیم و نهایتا نزدیکای غروب مجددا به چاچاپویاس رسیدیم!







خیلی سریع وسایلم رو از هاستل جمع کردم و بعد خداحافظی از دوستام، مجددا با یه ماشین محلی خودم رو به پدرو روئیز رسوندم، هوا کاملا تاریک شده بود و کنار جاده اصلی شهر منتظر اتوبوس هایی موندم که تا دل جنگل آمازون پیش می رفتن، طبق پرسیده های من از مردم محلی، می تونستم تا شهر یوری ماگواس، در دل جنگل پیش برم، در واقع یوری ماگواس آخرین شهر ساخته شده در دل جنگلهای منطقه شمال شرق پرو بود که از طریق راه زمینی و جاده قابل دسترسی بود و بعد از اون دیگه هیچ، در واقع بعد از این شهر به دلیل تراکم بالای جنگل، جاده سازی صورت نگرفته بود و ادامه مسیر به سمت رودخونه اصلی آمازون تنها از یک طریق میسر بود، عبور از سرشاخه ها آمازون و البته مطمئن بودم پیمودن این راه می تونه بسیار جذاب و جالب باشه، هرچند از چند و چون اون هیچ اطلاعات درست و درمونی نداشتم، به قولی باید پیمودن این راهها رو یاد می گرفتم، چون که گفته می شه راههای پیموده شده و سرزمین های دیده شده جزئی از ما می شن و البته که شدیدا این رو باور داشته و دارم...

خیابون تاریک بود و شلوغ، پر از ماشین های عبوری، اطراف خیابون هم چندتا گاری که طبق معمول غذایی درست می کردن و توسط مردم محلی دوره شده بودن، از راننده تاکسی هایی که اطراف جاده بودن تخمین زمانی مسیر و کرایه اتوبوس رو سوال کردم و نهایتا با اولین اتوبوسی که با من هم مسیر بود همسفر شدم.. راننده با اینکه چیزی از من جز اسم شهر مقصدم رو نمی فهمید، حرفا و حتی سوالای منو تایید می کرد! کوله پشتیم در پرتاب قدرتمندانه کمک راننده در لابه لای بار مسافرین گم شد، کرایه نصفه و نیمه من هم به لطف خارجی بودنم خمی به ابروی راننده نیاورد و نهایتا اون ته اتوبوس چشمام رو بستم و بی هوش شدم، خواب بعد از یه روز پر تحرک حتی تو جاده های پرو و تو اون حرکات سه بعدی اتوبوس هاش هم می تونه خوشایند باشه.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1391ساعت 13:40  توسط حسین  | 

سفرنامه پرو(بخش اول)، پی یورا، چاچاپویاس و آبشار گوکتا

اتوبوس آرام آرام توی گرگ و میش هوا به مرز لاتینا واقع در شمال غرب پرو رسید، اقدامات قانونی خروج از اکوادر رو انجام دادم و ثبت مهر ورود به پرو توی پاسپورتم، اعلامی شد رسمی مبنی بر آغاز سفر به سرزمین این ناشناخته و مبهم!



فرصت چند ساعته تا رسیدن به اولین شهر بزرگ بعد از مرز یعنی شهر پی یورا (Piura) زمان خوبی بود برا کسب اطلاعاتی واقعی تر از دوستی که کنارم نشسته بود و کشورش پرو رو خوب می شناخت و البته به خوبی هم می تونست انگلیسی حرف بزنه! البته تو حرفاش نکته های جالبی بود که اطلاعات ناقص قبلیم رو کامل و کاملتر و تو بعضی موارد اصلاح می کرد.

مسیر هم مثل همیشه زیبا و دوست داشتنی بود، طبیعتی که نمی شد برای زیبایی های اون پایانی متصور شد. 


قبل از رسیدن به پیورا اتوبوس تو تنها شهر کوچیک بین راه به اسم سویانا توقف کوتاهی داشت و بعد، با طی مسیر حدودا 45 دقیقه ای حدودای ساعت 10 صبح، از میون خیابون های شلوغ و دود گرفته شهر، خودش رو به خیابون عریض و طویلی در مرکز شهر رسوند، در واقع ترمینال مرکزی تو اون شهر وجود نداشت و تمام شرکت های مسافربری اطراف این خیابون، گاراژ و دفتر فروش بلیط داشتن که طبیعتا اتوبوس مقابل دفتر خودشون از حرکت ایستاد و آروم گرفت.

شهر، نسبتا کثیف و شلوغ و پر هیاهو بود و اطراف خیابون پر بودن از دست فروش ها، اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد و برام جالب بود وجود موتور سیکلت ها و سه چرخه های زیادی بود که با یه قیمت خیلی پایین مسافرکشی می کردن و تو کشورای دیگه آمریکای جنوبی ندیده بودمشون (یه چیزی شبیه ریکشا تو هند یا توک توک تو تایلند).


 

یه قسمت از خیابون پاتوق صرافی ها بود و مقداری دلار رو به سول (Sol) واحد پول پرو تبدیل کردم (هر دلار کمی بیشتر از 3 سول یا در واقع هر سول حدود 315 تومان خودمون) (سول تو زبون اسپانیایی به معنی آفتاب)

راه افتادم و به یکی یکی تعاونی های متفاوت مسافربری برا خریدن بلیط اتوبوس به اولین مقصد رسمی خودم یعنی شهر چاچاپویاس (Chachapoyas) سر زدم تا بلکه بتونم زود بلیطی دست و پا کنم که البته بلیط مستقیمی وجود نداشت، بنابراین بلیط شهر پدرو روئیز (Pedro Ruiz) رو گرفتم که به چاچاپویاس خیلی نزدیک بود.

تا حدودای ساعت یک عصر که ساعت حرکت اتوبوسمون بود تو شهر گشتی زدم و چیزی شبیه کوکو سیب زمینی از این دست فروشا به عنوان صبحونه یا ناهارم گرفتم در کنار یه نوشیدنی عجیب ارغوانی رنگ که از آب ذرتهای رنگیشون درست می کردن، واقعا عالی بود و متفاوت...



اتوبوس با نیم ساعتی تاخیر راه افتاد، از شلوغی شهر دور شد و قدم در راه طبیعت گذاشت، طبیعتی که گام به گام زیبا و زیباتر می شد، رفته رفته وارد دل رشته کوهای آند شدیم، چشم اندازهای بی نظیر رشته کوهای آند که به تدریج و با نزدیک شدن به مناطق آمازون، پوشش گیاهی اون هم سبز و سبزتر و متراکم تر می شد.


 



جاده ای بود کوهستانی و زیبا، پر از پیچ و خم، گاهی به جاده مرگ توی بولیوی شبیه می شد، گاه باریک با پرتگاه های بدون محافظ و البته با دره هایی که به زحمت می شد ته اونا رو دید، گاه در دل ابرها فرو می رفتیم و گاه سر و دست از پنجره بیرون، روح و جون رو از خیسی هوا و زمین جلا می دادم، زیبا بود و رویایی...

جالبتر اینکه چندباری اتوبوس به علت ریزش کوه و بسته بودن جاده توقف داشت، جاده باریک می شد، بارون می زد و گل می شد و حتی قسمتهایی از اون رو آب با خودش برده بود به نا کجا آباد ته دره ها، کوه می ریخت، سنگها مثل آب به وسط جاده سرازیر می شدن و باز هم عبور می کردیم، گاه توقف و تلاش برا باز کردن راه و این وقفه ها، فرصت هایی می شدن تا روستایی های منطقه با سبدهایی از میوه های عجیب و غذاها و شیرینی های جورواجور محلی به سراغت بیان و تو بتونی با اندک پولی، مزه هایی رو تست کنی که قبلا هرگز مثلشون رو ندیده و نچشیده بودی...


 


با تاریک شدن هوا آروم آروم چشمامو بستم و غرق در رویا به خواب عمیقی رفتم که شاید ناشی از خستگی روز و شب قبلش بود.. ساعت حدود یک نصفه شب راننده منو بیدار کرد که باید پیاده شم، بین راه تو شهر پدرو روئیز سر یه سه راهی کوله پشتی به دوش تو اون سکوت و خلوت شب سراغ تاکسی رفتم که اول جاده شهر چاچاپویاس منتظر مسافرین از راه رسیده ای مثل من بود.. با رسیدن من چهار نفر مسافرش تکمیل شدن و مسیر حدودا یک ساعته مقصدمون رو تا مرکز شهر نسبتا کوچیک چاچاپویاس طی کردیم و ساعت حدود دو شب تازه من تو مرکز شهر راه افتادم دنبال پیدا کردن جای خواب، خیلی سریع چندتا هاستلی که تو اون شهر بود رو سر زدم و تقریبا همشون پر بودن و به زحمت یه تخت زیر شیروونی برا خودم جور کردم و بعد هم که بی هوش، خوابی که واقعا با اون خستگی زیادم بهش احتیاج داشتم..

صبح روز بعد پس از یه دوش آب گرم، توی محوطه باز هاستل با یه دختر فرانسوی آشنا شدم که 6 ماه بود تنهایی آمریکای جنوبی رو می گشت و بعد از اون هم آشنایی مشترک با دانیل، پسر آرژانتینی که اون هم توریست بود، پیشنهاد قدم زدن تا میدون مرکز شهر و صبحونه رو بهشون دادم و سه تایی یه صبحونه مفصل پرویی خوردیم با چای داغ و عسل، از برنامه اون روزم که رفتن به آبشار گوکتا بود براشون گفتم و هر دوی اونا کلی ذوق کردن و تصمیم گرفتن با من همراه بشن،


توضیح اینکه آبشار دو طبقه گوکتا به عنوان سومین آبشار بلند دنیا تو دل رشته کوه های آند دارای ارتفاع 772 متر هست که حدود 5-6 سالی می شه که کشف شده و البته هنوز خیلی توریستی و شناخته شده نیست.

خیلی سریع به هاستل برگشتیم و وسایل مورد نیازمون رو جمع کردیم و سه تایی یه ماشین گرفتیم تا سر جاده آسفالت روستای سن پابلو که نهایتا به آبشار منتهی می شد..



مسیر 5 کیلومتری تا روستا رو حدود دو ساعت طی کردیم، دو ساعتی که پر بود از شادی و بگو و بخند، هوای خنک و مطبوع، چشم اندازهای زیبا از کوههای صخره ای که ده ها آبشار ریز و درشت رو می شد از دل اون صخره ها به تماشا نشست، خونه های محلی با شکل و شمایل خاصشون، خلاصه که زیبایی بود و زیبایی...










با رسیدن به روستا مردم روستا همه سلام می کردن و لبخند می زدن و خوش آمد می گفتن، یه چیزایی برا ناهارمون گرفتیم و ادامه مسیر توی مسیر 6 کیلومتری منتهی به آبشار گوکتا که حالا می شد از دور زیباییهاش رو دید و رفته رفته صداش رو شنید..



ناهار رو رو سر تخته سنگی خوردیم که چشم انداز کاملی از منطقه و کوه ها و صخره ها و آبشارهای منطقه داشت و فضاش پر بود از آواز پرنده های جنگلی... بعد هم ادامه مسیر توی دل جنگل با دنبال کردن راه پاکوبی که راه رو به ما نشون می داد...






توی راه با گاها با آدمای جالبی برمی خوردیم، مثل مرد مسن آمریکایی که پر بود از تجربه و خاطره و کوتاه زمان استراحتمون رو با خاطرات جالب و البته بیان بامزه ش، به کاممون شیرین کرد و نهایتا عکس یادگاری بین قاره ای و آرزوی دنیایی بدون مرز (چهارنفر از چهار منطقه دنیا، آمریکای شمالی، آمریکای جنوبی، اروپا و آسیا)

و یا همنشینی و هم صحبتی با این سه نفر توی یه کلبه محلی بین راه، دوستانی که حدود دو سال پیش از اروپا اومده بودن آمریکای جنوبی و پس از مدتی برای دور شدن از تعلقاتشون، همه مدارکشون رو سوزونده بودن و پول و وسایل و کوله پشتی هاشون رو به مردم فقیر بخشیده بودن و آزاد و رها با طبیعت زندگی می کردن، تو طبیعت می خوابیدن و غذاشون رو از طبیعت می گرفتن.. گاهی بین راه به مردم محلی تو کشاورزی کمک می کردن و در عوضش غذا یا جای خواب می گرفتن.. روحیات جالب و البته ایده های جالبتری داشتن و جالبتر از همه اینکه جوابشون به سوالمون مبنی بر ملیتشون این بود:"ما از نور خدا می آییم"...

 

 

حدودای ساعت 4 عصر با عبور از دل جنگل و رودخونه های توی مسیر، بالاخره خودمون رو روبه روی گوکتای با شکوه دیدیم، جایی که می شد مات و مبهوت موند و به عظمتش خیره شد و پلک نزد، جایی که می شد خنکای نسیم برخاسته از قطرات آب سرگردان در هوای اون رو بر روی صورت حس کرد و تازه شد...




واقعا توی دل اون صخره ها و بین اون انبوه درختان آمازون توصیف عظمت این آبشار دو طبقه حدودا 800 متری سخته، تنها چیزی که می تونستم بهش فکر کنم شاهکار خلقت خدا بود و بس، جایی که قطرات آب با چنان پیوستگی و اقتداری به سر سنگ فرو می ریختن که صدای هیجانش کل جنگل رو فرا می گرفت.. تداوم و پیوستگی که حتی برا لحظه ای قطع نمی شد.

تن و دل و جونمون رو دادیم به قطرات پودر شده آبی که معلق و سرگردون بودن در هوا و آروم آروم روح رو نوازش می دادن، بعد از یه آب بازی جانانه زیر آبشار، خودمون رو رها کردیم روی تخته سنگی تو محوطه زیبای جلوی آبشار زیر نور آفتابی که کم کم داشت بی جون و کم فروغ می شد...


مسیر طولانی بود و روز در حال خداحافظی و زمان محدود و باید زود برمیگشتیم... با اینکه قدم گذاشتن توی راه آزموده و البته خداحافظی از اون همه زیبایی می تونه دلخواه نباشه ولی چاره ای جز رفتن نبود..


 

خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش رو می کردیم هوا تاریک شد، ظلمات محض در دل انبوه جنگل، چراغ قوه یا هدلمپی با خودمون نبرده بودیم، یه حس مبهم ولی زیبا، حس رهایی و آزادی در دل شب های آمازون با اون صداهای عجیب و غریب جنگل و البته آسمون زیبایی که رفته رفته پر می شد از ستاره، ستاره هایی که واقعا زیبا و نزدیک و پر نور بودن، با نور موبایل قدیمی دانیل، حدود یک ساعت و نیم جنگل نوردی کردیم تا بالاخره به روستای بین راهمون رسیدیم، اول که استقبال گرمی از طرف سگ های روستا ازمون به عمل اومد و بعد هم مردم محلی، مردمی که تو مهربونی و مهمون نوازی مثل و مانند ندارند، نه فقط اینجا بلکه کل منطقه آمریکای جنوبی و مخصوصا شهرای کوچیک و روستاها..

چون خیلی دیر شده بود و امکان برگشتن به چاچاپویاس وجود نداشت، تصمیم گرفتیم شب رو تو روستا بمونیم، یه خونواده مهربون و دوست داشتنی ما رو به خونشون دعوت کردن، نوشیدنی گرم و شام، شب نشینی و در نهایت جای خواب گرم و نرم... خواب نازی که آدما شاید کمتر تو زندگیشون فرصت کنن مثلش رو تجربه کنن...



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت 14:3  توسط حسین  | 

من بنده نیستم...


عاشق مسیر های نرفته ام، بی ترس از چشم های از حدقه بیرون زده عوام و دهان های باز از تعجبشان...

راه را خودم انتخاب میکنم...

راهی نو...

مسیری که مردگان هرگز عبور نکرده اند و زنده ها را هم ترسانده اند...

خجالت نمیکشم، نمیترسم، خسته نمیشوم...



امید وار و راسخ پا را بر تمام هرزه علفهای نادانی میگذارم که مسیرتکاملم را پوشانده اند....

عبور... عبور... و باز هم عبور...

از عادات ذهنی و پیش فرض ها عبور، از سنتها و ادیان عبور، از خرافات و جهل و نادانی عبور، از بت ها و خدایان زمینی و آسمانی و هرآنچه و هرآنکس که شعور مرا به سخره بگیرد عبور میکنم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1391ساعت 3:47  توسط حسین  | 

بلیط ارزان هواپیما و مسیرهای پروازی (بخش پایانی)

نکتۀ جالب و شاید جذاب دیگه در خرید بلیط هواپیما به سیاست های گاهاً عجیب و شاید دور از منطق برخی از شرکت های هواپیمایی برمی گرده که صرف نظر از دلیل این سیاست ها، می تونه فرصت های جالبی را برای خرید بلیط ارزون تر به شرط آشنایی با سیستم اونها، در اختیار مسافرین قرار بده. به عنوان مثال گاهی اتفاق می افته که خرید یه بلیط دوطرفه رفت و برگشت از یه بلیط یه طرفه در همان تاریخ و زمان ارزونتره که برای اولین بار در جستجوی پرواز بین کشورهای آمریکای جنوبی این موضوع رو متوجه شدم. به زبون ساده تر اینکه در مواردی مثلا اگه مسافری بلیط دوطرفه بین کشور پرو و ونزوئلا رو می خرید و هرگز حتی از بلیط برگشت اون استفاده نمی کرد، هزینه کمتری رو نسبت به زمانی می پرداخت که صرفاً یک مسیر از همون پرواز رو خریداری می کرد!



یه مورد جالب دیگه که در مسیرهای بعضی از خطوط هواپیمایی نظیر آلیتالیای ایتالیا به اون برخوردم این بود که گاهی با اضافه کردن مسیرهایی به انتها و ابتدای مسیر تهران-رم این شرکت، قیمت بلیط ارزان تر از حالتی می شد که صرفاً بلیط رفت و برگشت تهران- رم خریداری بشه! به عنوان نمونه خرداد امسال که برای دوستام بلیط اروپا رزرو کردم، مجموع بلیط چهارمسیره تهران-رم، رم-آتن و در ادامه بارسلون-رم و نهایتاً رم-تهران را با مبلغی کمی بیشتر از هفتصد هزار تومان در ارزون ترین کلاس پروازی خریدم، در حالی که در همون تاریخ ها، تنها بلیط رفت و برگشت تهران-رم قیمتی نزدیک به نهصد هزار تومان داشت!


بنابراین در مجموع اطلاع از سیاست های گاهی عجیب شرکت های هواپیمایی می تونه علاوه بر در اختیار گذاشتن فرصت های بیشتر پرواز بین مسیرهای دلخواه، هزینه های سفر رو نیز کاهش بده.


از جمله راه های دیگه ارزونتر کردن هزینۀ پروازها به مقاصد عمدتاً دور دست تر، استفاده از فرودگاه های کشورهای همسایه و به صورت خاص تر شهری چون استانبول هست که خودم چندین بار برای سفر به اروپا، کانادا و حتی سفر آینده به آمریکای جنوبی از اون استفاده کرده و خواهم کرد.


اصولاً بی نهایت پرواز ریز و درشتی که روزانه از فرودگاه های استانبول به عنوان یکی ازتوریستی ترین شهرهای دنیا صورت می گیره قابل مقایسه با تعداد و نوع پروازهای انجام شده از تهران نیست که طبیعتاً در بین اونها انتخاب های مناسب و ارزون زیادی نیز وجود داره. ضمن اینکه پروازهای ترک بسیار زیادی چون ترکیش، پگاسوز، سان اکسپرس، اطلس جت و غیره نیز هر روز پروازهای متنوع و زیادی رو به مقاصد متفاوتی از دنیا و گاهی با قیمت های بسیار پایینی انجام می دن. طبیعتا این ارزون تر بودن بلیط ها مخصوصاً برای مقاصد دوردست تری چون آمریکای شمالی یا جنوبی که عموماً بلیط های گرونی دارن از اهمیت بیشتری برخورداره، ضمن اینکه برای مسافرانی که اقتصادی سفر می کنن اتوبوس های
تهران استانبول هر روز و با هزینه های مناسب به صورت زمینی و با پرداخت عوارض خروج بسیار کمتر نسبت به پروازهای خروجی از ایران وجود دارن که نهایتاً می تونه منجر به کاهش قابل توجه در هزینه های سفرشون بشه، به عنوان مثال پرواز استانبول-زوریخ رو با هفتاد هزار تومان و یا بلیط پرواز استانبول به کانادا (رفت به مونترال و برگشت از ونکوور) رو کمی بیشتر از نهصد هزار تومان خریدم که بهای اون پروازهای کانادا از تهران حدود دومیلیون و دویست هزار تومان می شد!

بنابراین توصیه اکید برای دوستانی که با زمان زیاد و هزینۀ کم سفر می کنن اینه که حتماً پروازها را از مبدا های قابل دسترسی دیگه ای مثل ترکیه، گرجستان، ارمنستان و اربیل عراق رو هم چک کنن و شرایط و قیمت ها رو با پروازهای مبدا ایران مقایسه کنن.


نکتۀ شاید نه چندان مفید دیگه به صورت عام، عضویت در باشگاه اعضای مسافرین شرکت های مختلف هواپیمایی ست. به این صورت که با مراجعه به وب سایت این شرکت های هواپیمایی و تکمیل ساده فرم عضویت، کارتی با شمارۀ کاربری اختصاصی براتون صادر می شه که از اون به بعد می تونین همزمان با اخذ کارت پرواز از اون شرکت هواپیمایی و یا حتی بعد از پروازتون، میزان مایل پروازتون رو در سیستم ثبت کنین. عموماً این نکته برای مسافرانی که سالانه پروازهای زیادی را انجام می دن می تونه حائز اهمیت باشه و بعد از رسیدن مایل پروازی اونها به حد مشخصی و البته در زمانهای محدود، می تونن از مزایای متنوع اون از جمله بلیط مجانی هدیه شرکت نیز استفاده کنن. حداقل اهمیت داشتن چنین کارتی اینه که در مواردی که قراره خدمت خاصی به مسافری ارائه بشه اولویت با مسافرین دارای کارت عضویت خواهد بود. باز هم به عنوان نمونه دوبار برای من اتفاق افتاده که صندلی بیزینس کلاس پروازی خالی مونده و بدون هیچ هزینه ای و حتی بدون درخواست من، کارت پروازم در قسمت بیزینس کلاس پرواز صادر شد!


مورد دیگه ای که در خرید بلیط باید به اون توجه داشت تفاوت فاحش قیمت خرید بلیط های یک طرفه و بلیط های رفت و برگشت است. با اینکه فرمول مشخصی برای قیمت گذاری این بلیط ها وجود نداره و همه چیز به سیاست های شرکت هواپیمایی برمی گرده، ولی عموماً برای خرید بلیط یک طرفه مبلغی حدود هشتاد درصد بهای بلیط دوطرفه را باید پرداخت نمود. به این مفهوم که شرکت های هواپیمایی ترجیح می دن مسافرین همزمان با خرید بلیط رفت، بلیط برگشت رو نیز از خود همون شرکت بخرن و بنابراین قیمت مجموع این دو بلیط رو با قیمتی بسیار کمتر از دو بلیط یک طرفه مجزی به فروش می رسونن. بنابراین در بسیاری از موارد خرید بلیط رفت و برگشت از یک شرکت هواپیمایی، بسیار اقتصادی تر از خرید دو بلیط جدای یک طرفه از دو شرکت مختلف خواهد بود.


البته گاهی بسته به نوع مسیر و مقاصد پروازی هر شرکت هواپیمایی، می شه بلیط برگشت را متفاوت از مقصد اولیه و از همون شرکت هواپیمایی و در قالب یه بلیط رفت و برگشت خرید. به عنوان مثال تصور کنین که برنامه سفر به دو کشور آفریقایی کنیا و تانزانیا را دارین، این امکان وجود داره که بلیط رفت را به شهر نایروبی در کنیا و بلیط برگشت را از شهر دارالسلام درتانزانیا در یک بسته از هواپیمایی قطر بخرین و از مزایای ارزونتر بودن بلیط های رفت و برگشت هم استفاده کنین!


نکتۀ مهم دیگه ای که در هنگام خرید بلیط های یک طرفه حتماً باید مدنظر قرار بگیره قواعد مهاجرتی کشور مقصد هست. برای سفر به بسیاری از کشورها با پاسپورت ایرانی و ویزای توریستی امکان ورود به کشور مقصد بدون داشتن بلیط خروجی از نظر قوانین مهاجرتی اون کشورها ممنوعه. برای اطلاع از این موضوع باید قبل از خرید بلیط و مخصوصاً بلیط های اینترنتی، از شرکت هواپیمایی موردنظر، قوانین مهاجرتی کشور مقصد و امکان خرید بلیط یک طرفه را سوال کرد.





و اما نکتۀ بسیار مفید دیگه در جهت ارزونتر کردن سفرهای هوایی استفاده از خدمات شرکت های هواپیمایی اقتصادی
(Budget airlines) است که در سالهای اخیر و با توجه به استقبال مسافرین با بودجه محدود، روز به روز بر تعداد و خدمات اینگونه شرکت های هواپیمایی در سرتاسردنیا افزوده شده.

اصولاً ایده شکل گیری چنین شرکت هایی برای دربرگیری و ارائه خدمات به مسافرینی بود که درحالت عادی توان پرداخت هزینه های سنگین معمول بلیط های پروازها را نداشتن. به این صورت که این شرکت های هواپیمایی با مدیریت و سیاست گذاری های صحیح، سعی در کاهش هزینه های معمول پروازهای خودشون نمودن و به این صورت قیمت فروش بلیط هاشون رو به میزان قابل توجهی کاهش دادن. به این ترتیب با هجوم تقاضا مواجه شدن و عموما با توجه به استقبال بسیار خوب مسافرین، تقریبا تمامی صندلی های خودشون رو تو هر پرواز می فروشن و طبیعتا به سود منطقی و رقابتی هم می رسن.


به عنوان مثالی از کاهش و مدیریت هزینه ها، عموماً این شرکت های هواپیمایی از فرودگاه های فرعی تر و ارزونتر شهرهای بزرگ استفاده می کنن و همچنین فاصل صندلی ها رو در هواپیماهاشون کمتر کردن و امکان خوابوندن پشتی صندلی وجود نداره، همینطور محدودیت بار رو برای مسافراشون اعمال می کنن و یا سیستم سرو غذا و یا پذیرایی را از پروازاشون حذف کردن تا بتونن هزینه ها را کاهش بدن.


این پروازها مخصوصا در اروپا می تونن بسیار کارگشا باشن و گاهی شما با قیمت های باورنکردنی حتی تا دو یورو هم می تونین از کشوری به کشور دیگه پرواز کنین!


البته سیاست فروش بلیط این شرکت های هواپیمایی واقعا متفاوت و گاه پیچیده است، عموما هرچه فاصله زمانی خرید بلیط و پرواز بیشتر باشه شانس مسافر برای خریدن بلیط های ارزون هم بیشتر خواهد بود. نحوه فروش به این صورته که مثلا چند صندلی از این پروازها با نرخهای ارزون گاهی تا زیر 10 یورو به فروش می رسن و به تدریج و همزمان با پرشدن صندلی های بیشتر ، قیمتهای بعدی نیز بیشتر می شن، البته گاهی اتفاق می افته که در زمانهای نزدیک پرواز همچنان صندلی های فروخته نشده زیادی باقی مونده و بنابراین شرکت مجددا قیمت های بسیار پایینی رو برای بلیط ها اعلام می کنه تا خدایی نکرده صندلی خالی و بدون مسافری در پرواز وجود نداشته باشه. سیستم صدور کارت پرواز این شرکت های هواپیمایی هم معمولا بدون شماره صندلی ست و مسافرین به دلخواه صندلی خودشون رو بعد از سوارشدن انتخاب می کنن. معمولا از سوی این شرکت ها ابعاد محدودی برای بار مسافر که می تونه با خودش به داخل کابین و بدون هزینه حمل کنه وجود داره که برای بارهای با ابعاد بزرگتر، مسافرین باید هزینه بار رو نیز در زمان خرید بلیط بپردازن.





از جمله معروفترین شرکت های هواپیمایی با نرخ های اقتصادی(Budget Airlines) در اروپا می توان به پروازهای ایزی جت(Easy Jet)، رایان ایر(Ryan Air) و ویزایر(Wizz air) اشاره کرد و یا در آسیا، پروازهای شرکت ایرآسیا(Air Asia) نمونه بسیار خوبی از این پروازهاست. همچنین در مناطق دیگری از دنیا هم چنین پروازهایی به صورت بین المللی و یا داخلی فعال می باشن که اطلاع از وجود چنین شرکت هایی می تونه باعث صرفه جویی قابل توجهی در هزینه های یه سفر بشه.



یکی از جذابیت های این پروازها حداقل برای من، امکان بی برنامه و بی مقصد و بی مسیر سفر کردنه، به این صورت که مثلا در اروپا و با داشتن ویزای شینگن می شه تعیین مقصد رو به دست شرایط ارزون پروازی سپرد، به این صورت که پس از اتمام گشت هر منطقه بر اساس این که ارزونترین پرواز از اونجا به چه مقصدیست مسیر رو تعیین کرد!


و اما نکته پایانی این مبحث طولانی و یا شاید بی انتها اینکه همیشه اولین راه لزوما بهترین راه نیست، با با جستجوی بیشتر و صرف اندک زمانی بیشتر در پی راههای جذاب و بهتر دیگری باشیم.

پایدار باشید.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1391ساعت 12:18  توسط حسین  | 

مطالب قدیمی‌تر